سراب گاماسیاب نرفتم. یعنی نمیشد که بریم. عمراً ماشین نبود! بجاش رفتیم یک سفری که همش شد اتفاق و هیجان. همه چی تصادفی جلو رفت و هیچ لحظه ای نمیتونستی مقصد بعدی رو پیش بینی کنی. هر سه هم که پایه! من بودم و علی به و صالح. با یک وانت که این درش رو می بستی اون درش باز میشد! دردسرتون ندم. کم پیش میاد از این مدل سفرها پا بده، حتی واسه من که همه زندگیم رو میرم سفر!
فقط اینقدر بگم که 1 شبش رو با 3 تا زنبوردار صبح کردیم. چه شب فراموش نشدنی ای بود! و چه آدمهای توپ و باحالی بودند!
با آنتراکت بیش از پیش حال میکنم و هفته ای 2-3 بار رو میرم اونجا. نسرین و مهران هم دارن میرن سر زندگی خودشون. با سیستمشون حال کردم.
اتفاقهای خوب و بد پشت هم میاد و میره! لوکس که رفته تا آخر تابستون میاد. صفری هم میره و معلوم نیست کی بیاد! بیخیال اینا! هفته دیگه میرم دشت شقایق. شایدم به زودی یک نمایشگاه عکس بذارم. البته اگه پولش چور بشه!
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 20:5  توسط میثم
|