تبليغاتX
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
 
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
 
 
وبلاگ شرح سفرهای شخصی در ایران، شاید هم چیزهایی بیشتر
 
اول مریم گفت یک سفر باهم بریم. آخه هفته دیگه داره میره و تا حدود 1 سال دیگه نیست. من شورمست رو پیشنهاد کردم و با دوستاش مطرح کرد و به نظر همه چیز خوب بود. قرار بود 4 شنبه عصر بریم و جمعه شب برگردیم. اما چون هفته دیگه خودش مسفر بود به نظرش اومد که استرس داره و براش مهمه که بیشتر تهران باشه و گفت برنامه رو عوض کنیم. چیکارش کنیم؟ 5 شنبه عصر بریم قله توچال و اونهایی هم که کوه نورد نیستند جمعه صبح با تله کابین بیان و بریم شهرستانک. من بدم نمیاد مخصوصاً که دوست دارم طلوع رو از رو قله ببینم. اوکی پس همین کارو میکنیم. 5 شنبه صبح اومدم و کمی به کارهام رسیدم و ناصرخسرو سری زدم و بعدهم پایتخت که اسکنر ببینم و با توماج و سحر هم برای برنامه هماهنگ کردم.

عصر شد و مهدی خبر داده بود که صبح میاد و مریم هم با اینکه زورش رو زده بود به این نتیجه رسید که نمیتونه شب بیاد و صبح زور میاد سمت قله. کمی هوا خراب بود و اینترنت چک کردیم دیدیم خیلی هم اوضاع خراب نیست و فقط کمی قراره بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه، وای اگه بارون بزنه!

با اینکه خسته بودم و خیلی دوست داشتم کمی بخوابم اما با توماج قرار گذاشتم و 7:30 تجریش بودیم. تا 8 هم خرید کردیم و سوار تاکسی و 8:30 دربند؛ و حرکت کردیم رو به بالا...

بسیار مسیر عالی و خلوت بود و دوست داشتنی. آسه آسه تا کافه امداد رفتیم و اونجا چای خوردیم دوباره رو بالا. 12 شیرپلا بودیم و در عین خستگی و بی اونکه شام خورده باشیم با پررویی تمام ادامه دادیم سمت ایستگاه سنگ سیاه! خیلی سعی کردم آروم حرکت کنم چون راستش هم خودم 1 سال و نیم بود ارتفاع نگرفته بودم، و هم توماج دفعه اولش بود. واسه همین هم ساعت 3:30 رسیدیم سنگ سیاه و توماج ماکارونی رو گذاشت رو اجاق. تا گرم بشه بساط رو پهن کردیم و شام رو زدیم و خوابیدیم. ساعت 9 بیدار شدیم و وسایل رو دوباره بار زدیم و حرکت به سمت قله. مریم هم ساعت 5 راه افتاده بود و از مسیر ایستگاه 5 اومده بود بالا. لک و لک رفتیم و ساعت 12 رسیدیم قله که دیدیم مریم و ستاره و مهدی و سحر و سجاد و سامان هم اونجا منتظرمون هستند. بعد از احوالپرسی و استراحت رفتیم سمت هتل و کمی نشستیم و چیزهایی خوردیم. حوالی 2 دیگه داشت بارون میگرفت که راه افتادیم سمت پایین و چون حسابی خسته بودیم (من و توماج) تصمیم گرفتیم با بقیه با تله کابین برگردیم و بعد از مدتها یک تله کابین سواری بی مزه هم کردیم!

بعد هم که رسیدیم پایین با تاکسی اومدیم سر ولنجک و نخود نخود! بعد از مدتها برنامه خوبی بود. از این برنامه لذت خوبی بردم و دوست دارم کمی ادامه پیدا بکنه. امیدوارم...

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 18:1  توسط میثم  | 
سفرنامه ناکجا آباد 2*

4 شنبه صبح ۱۷/۵/۸۶ طبق معمول هر هفته هشتگرد بودم و آنتن نداشتم. از 2 هفته پیش با علی هماهنگ کردیم که این تعطیلات سفر ناکجا آباد 1 رو تکرار کنیم و دیگه با هم تماس نداشتیم. منم خیلی برنامه ام معلوم نبود...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:59  توسط میثم  | 
دوستان عزیز شرمنده که دیر شد. راستش خیلی وقته این سفرنامه رو نوشتم، اما فرصت نکرده بودم تایپش کنم. سفر نیاسر، ۲۴ و ۲۵ اسفند ۸۵ از طرف موسسه و به قصد رصد و بازدید از کاشان انجام شد....
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 8:40  توسط میثم  | 
یادمه که قبل از سفر کویری ۲ تا سفرنامه عقب بودم. فعلاْ سفرنامه دریاچه شورمست رو میذارم اینجا، به زودی هم سفرنامه نیاسر رو. سفر شورمست، ۱۸ و ۱۹ اسفند ۸۵، من و ندا و مرتظی...
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 17:35  توسط میثم  | 
۲ پست پایین تر نوشتم که چند مطلب نوشته شده و تایپ نشده دارم. یکیش یک خاطره خوش هست، که میتونید با کلیک روی ادامه مطلب بخونید. ۲ تاش سفرنامه هست و یکی هم یک داستان که به زودی میرسه. فعلاْ به خاطره بپردازیم...
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 0:19  توسط میثم  | 
ما ۲۰ تا ۲۲ بهمن به مقصد میانکاله خارج از تهران بودیم، و من این سفرنامه رو حین مسافرت و در زمان های آزاد نوشتم. توی اوتوبوس، محل اسکان، یا هر جای دیگه. فعلاْ ۲ تا سفرنامه جا انداختم که نمیدونم دیگه بنویسم یا نه. آخه خیلی ازشون گذشته! یکی گزارش برنامه کوه با بروبچ دانشگاه هست به آبشار سوتک، و یکی هم باز گزارش سفر کوه بازهم با بروبچ دانشگاه و اینبار به دره تارکوفسکی، که روز ۱۲ بهمن رفتیم. اما به هرحال این یکی سفر خیلی لذت بخشی بود. ازش عکس نمیگذارم توی سفرنامه، اما سعی کنید تصور کنید.
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 12:44  توسط میثم  | 
دوشنبه زنگ زد و گفت جمعه مياي بريم کوه؟ گفتم با تمام قوا! چه پيشنهادي از اين بهتر؟ گفت پس به برو بچه ها هم خبر بده. گفتم من به مهدي و امين و خ.لندراني و سميه ميگم: فقط هم شماره همينا رو دارم. تو هم به بقيه بگو .... براي بچه ها پيام کوتاه فرستادم و از طرف من جز خودم هيچ کس نيومد (بابا تحويل!) از اونطرف هم هدي و سحر و نفيسه و محسن. اول قرار بود ساعت 7 تجريش باشيم، که بعدش شد 7:30. شبش رو تا صبح نخوابيده بودم. صبح جمعه (۱۵ دیماه ۸۵) زود (۶:۴۵) زدم بيرون تا بتونم طلوع را از بالاي تپه هاي کنار خونه ببينم، که هم ابر بود، هم دير ميشد، و هم مهمتر از همه جلوي خورشيد ساختمون کاشتن! زمستون اينجا خورشيد از افق باز بالا نمي آد و پشت آسمون خراشهاي الهيه طلوع ميكنه! ولي من از آسمون بنفش حسابي لذت بردم و رفتم سمت تجريش. چون هنوز ساعت 7:15 بود جاتون خالي رفتم حليم رو زدم و 7:30 رسيديم سر قرار. سحر اومده بود و بعد هم نفيسه و محسن رسيدند و آخر از همه هم هدي. راي عمومي اين بود که بريم درکه، و خوب رفتيم. به محض سوار شدن توي تاکسي شروع کردم به شوخي و گپ و گفت که سر صبحي سر حال بيايم. رسيديم درکه و راه افتاديم سمت کوه. بچه ها خيلي کفش خوب نپوشيده بودند و يکي دوباري چرت شون پاره شد بعد هم که به جايي رسيديم که مي تونستن ميني کرامپون (يخ شکن هاي کوچک) بخرند خريدند تا بيشتر چرتشون و البته استخوان هاشون پاره نشه! تا دوراهي کارا رفتيم و من پيشنهاد دادم بريم کارا. اما به بچه ها گفتم بمونيد تا برم و برگردم. راستش مي خواستم مسير آبشار رو پيدا کنم که نکردم. اما بجاش بچه ها رو نيم ساعتي توي سرما کاشتم نتيجه اين شد که وقتي برگشتم اول رفتيم کافه صبحانه خورديم و بعد رفتيم سمت کارا. پشت دره حسابي خلوت بود، و البته حسابي هم برف نشسته بود 2 ساعتي برف بازي سيري کرديم و کلي همديگر رو توي برف چال کرديم و خودمون رو توي برف پت کرديم و دل سيري از عزا در آروديم. کلي روي برف سر خورديم و خلاصه اين 2 ساعت رو توي اين دنيا نبوديم! بعد هم راه افتاديم و برگشتيم و توي مسير برگشت يک بحث فلسفي نسبتاً "بد نبود" با سحر و هدي داشتيم. بعد هم رسيديم پايين و سوار اتوبوس شديم و اومديم تجريش. با اين که مي دونم اصلاً نتونستم هيجان و لذت برنامه رو منتقل کنم، اما حسابي خوش گذشت. اينم از عکسهاش:

    

    

    

    

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 12:51  توسط میثم  | 
بالاخره بعد از راه اندازی این وبلاگ من ۱ سفر رفتم! و خوب در نتیجه الان اینجا سفرنامه رو می نویسم. این متن سفرنامه شب یلدا به شهر نیاسر (کهن باغ شهر نیاسر به قول خودشون) هست.
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 20:34  توسط میثم  | 
 
  بالا