|
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
|
||
|
وبلاگ شرح سفرهای شخصی در ایران، شاید هم چیزهایی بیشتر |
آی بابا! همین الان که کلی کار ریخته سرشون و سر عروسی پسرشون همچین اتفاقی آخه چرا باید بیافته؟!
بعضی می گفتن چشم و نظر هست!
"اصلاْ شما وقتی بنایی داشتین باید یک گوسفند می کشتین! می دونی این خون که بریزه شماها بیمه میشین"
!!!!!!!!!!
من امروز از مامان پرسیدم حالا چی شده؟
گفت از رو موتور افتاده!!!!!!
ها؟! موتور سواری می کرده؟!
آره دیگه. ترک جعفر آقا نشسته بوده.
حالا چی شده افتاده؟
چادرش انگار گیر کرده لای چرخ موتور.
!!!!!!!!!!!!!!!!
بابا عقل هم خوب چیزیه به خدا!
بابا این ۲۵ ساله اینجوری میشنه ترک موتور.
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دیگه بد تر!!
به قول پژمان "عقل یک کالای لوکس و زینتی نیست! کالایی مصرفی است!"
و به قول محسن نامجو "مغز یک لاستیک فرسوده نیست گیر کرده در گل و لای! عقل نیست یک مخابرات متروکه!"
حالا علاوه بر این که ۲-۳ سالی میشه که ظرفیت ها رو زیاد کردند و کلاس ارشد از ۵ نفر به ۱۷ نفر رسیده و سالی ۱-۲ نفر هم اضافه تر میشه و کلاس ارشد رسماْ شده کلاس لیسانس، امسال توی هر رشته ۵۰ نفر (یعنی جمعاْ ۲۰۰ نفر - گفتم که نخواید جمع بزنید) به عنوان دانشجوی فراگیر وارد دانشکده شده اند و مهمتر از اون اینه که تمام هیات علمی دانشکده (تمامشون) استقبال هم کردند و کلی هم اظهار شادمانی نمودند! همه دانشجوها ناراضی از اینکه چرا اونها هم از امکانات سایت و کتابخانه استفاده می کنند و شبانه ها درحال انفجار از اینکه چرا اونها با ثلث هزینه ما با ما هم مدرک میشن!
و هیچکس به این فکر نکرد که اگر از اونها یک و نیم برابر شبانه ها پول بگیرند آیا مساله حل شده؟ یا مثلاْ امکانات سایت و کتابخانه رو اونقدر افزایش بدند که اونها هم بتونند استفاده کنند، دیگه مشکلی نیست؟
جالب تر اینکه وقتی این سوالات رو ازشون می پرسیدم به نظرشون با این شرایط همه چیز حل شده بود و هیچ ایرادی هم به جریان وارد نبود...
و هیچکدوم به این فکر نمی کنند که اصلی ترین فاکتور وجود دانشگاه سایت و کتابخانه و پول نیست! چه اینکه می بینیم که بسیاری مدارس خوب تهران اینها رو بسیار بیشتر و بهتر از اغلب دانشگاههامون دارند و دانشگاه نیستند! و بسیاری دانشگاههامون اینها رو ندارند و دانشگاهند!!
و هیچکدوم به این فکر نمی کنند که تعداد دانشجوی شاغل به تحصیل در هر رشته نسبتی از تعداد هیات علمی اون رشته باید باشه و هرکدوم از این دانشجوها قراره با اون اساتید عزیز (که خیر مقدمشون به دانشجویان فراگیر بسیار چشمگیر بوده) پایان نامه بردارند! مهمتر اینکه اون اساتید هم به این موضوعات چندان فکر نمی کنند...
دانشجو: تا مردم ما فرهنگ برخورد با محیط زیست طبیعی رو پیدا نکردند نباید اجازه ورود بهشون داده بشه!
من: خوب تا نبریم و برخورد وجود نداشته باشه که فرهنگش بوجود نمیاد.
استاد: درسته. نمونه اش هم سطل های زباله ای که جدیداْ توی محلات می گذارند. هیچکس دوست نداره محله اش کثیف باشه. من می بینم که مردم خودشون هم تقاضا می کنند که از این سطل ها نصب بشه که زباله هاشون سامان پیدا بکنه. یا نرده های پارک ها. یادمه که ۱۵ سال پیش که می خواستند نرده های پارک ساعی رو بردارند، همه مخالف بودند، اما برداشته شد و نرده های بقیه پارک ها هم برداشته شد. نتیجه اینکه الان دیگه مردم بلدند از پارک خوب استفاده کنند. یا لااقل اغلب بلدند!
از کلاس میایم بیرون. اون دانشجو قانع نشده.
دانشجو: می دونی میثم، من حرفم اینه که چرا باید طبیعت ایران بشه مثل تنگه واشی (تابلو معلوم بود روی مثالش کلی فسفر سوزونده!)
من: من نمیگم طبیعت ایران بشه مثل تنگه واشی، اما تا وقتی مردم به طبیعت نرن، هروقت که این وسط پاشون به طبیعت برسه همه عقده هاشونو خالی میکنن و حسابی طبیعت رو با خاک یکسان میکنن. الان وظیفه من و تو که اینجاییم و اینو می فهمیم و طبیعت رو میشناسیم اینه که به مردم بشناسونیم و روش بهره برداری درست رو یادشون بدیم.
دانشجوی دیگه (که همسرش سال دوم رشته خودمون و دانشکده خودمون درس میخونه): ببین من همین الان به ... (همسرش) میگم چراغ قرمزه، بمون تا سبز بشه، میگه کی حق منو رعایت می کنه!!! منم بهش حق میدم!!!!!!!!!
عملاْ دیگه حرفی برای گفتنم باقی نمی مونه. هرچند که وظیفه خودم می دونم بحث رو تا قانع کردنشون ادامه بدم چون می دونم بد پرت می گن، اما پیش خودم می بینم وقتی اوضاع دانشجوی محیط زیست که درس توسعه پایدار می خونه اینه، چه انتظاری از بقیه جامعه؟!؟!؟!
-عذر می خوام، برای شما نظافت صندلی ای که روش میشینید مهمه، اما نظافت شهرتون مهم نیست؟
و هزار و یک توجیه که می شنوم!
و راه رو باز میکنه که یعنی اگه زحمتی نداره خودت ببندش. من هم بدون باز و بسته کردن و تنها با یک کشش در رو کامل می بندم. توی مسیر تا برسم به مقصد با خودم فکر می کنم که من چجوری فکر میکنم و اون چجوری فکر می کنه. اون همون لحظه در حال استفاده از اون تاکسی هست، آگاهی هم درباره چجوری سالم نگهداشتن تاکسی داره، و بد استفاده میکنه. تاکسی ای که میدونیم مال دولت نیست که بودجه داشته باشه و بتونه هروقت خواست بهش رسیدگی کنه. همه ما تجربه سوار شدن به تاکسی های خراب و داغون که فنر صندلیش بیرون زده و به ترمزش هیچ اعتباری نیست رو داریم. هیچ کدوممون هم از این تاکسی ها دل خوشی نداریم، چون وقتی توش نشستیم آرامش خیال نداریم! این رو هم میدونیم که صاحبش هم دوست داره یک ماشین خوب و راحت داشته باشه و نمیتونه! بعد خودمون ازش درست نگهداری نمیکینم! تازه بگذریم از اینکه به اعتقاد من تاکسی یک وسیله حمل و نقل عمومی هست که صیانت ازش به عهده همه ماست. چون سالمش به خودمون آرامش میده و خرابش خودمون رو آزار میده.
تو همین افکار غوطه ورم که به مقصد میرسم و پیاده میشم. این بار هم در درست بسته نمیشه!!
«نفرت چشمها را نزدیک بین میکند ، خشم آستیگمات
ترس آنها را پف میدهد، دروغ آنها را از حدقه بیرون میزند
پنهان کاری آنها را فراری میکند ، مهربانی آنها را چروک دار
امنیت آنها را قرمز میکند ، فاصله آنها را سفید
عشق چشمها را روشن میکند ، صبر آرام بخش»
اسم این دوست من علی نورانی بود، یادش در حافظه ها ماندگار...
با تمام منطقت
زیر و رو می کنی هر آنچه غیر منطقی است،
و نابود می کنی آنچه منطق پذیر نیست!
و نابود می کنی آنچه منطق پذیر نیست!
و ادامه می دهد به تمام حرف های تکراری که گوش همه مان به آنها آشناست. اما در میان میان در ادامه گفتار لالایی گونه استاد، به این فکر فرو می روم که شنیدم
و این سوال مهم که اصلاْ خبر چیه؟ ما دنبال چه چیزی می گردیم؟ چی توی زندگی ما رو به سمت دانشگاه، بازارکار، حرفه، تخصص یا تشکیل خانواده سوق می ده؟ چی باعث میشه که برخی مون امنیت شغلی و زندگی کارمندی رو انتخاب کنیم و بعضی دیگه اهل خطر و مدیریت و تجارت باشیم؟ و مهم تر از همه واقعاْ کدوم ما می دونیم کجا ایستادیم و به چه سمت و سویی در حرکتیم؟ و کدوم ما جایی که هستیم رو با دید باز و تفکر قبلی انتخاب کردیم؟
دومی
«... در آن نگاه چیزی مانند یک هشدار ملودراماتیک نبود بلکه یقیناْ داشت می گفت :چرا احتیاطو گذاشتی کنار؟ درباه من و همه چی. هشدار مردی که عاشق کسی یا چیز دیگری است که در حال حاضر پیش رویش نیست، یا می پندارد زمانی در زندگی اش بُعدی طبیعی و درونی از چیز با اهمیت و مرموزی را از دست داده یا فدا کرده است.»
و اولی
« نه سرزمین هرز، که بزرگ جنگلی واژگون
شاخ و برگ هایش همه در زیر زمین.»
درباره اش حرف زیاد میشه گفت، ولی غوطه خوردن توی جو کتاب رو خوشتر دارم!
کار سلینجر بود.
به نظر شما انسان آنرمال کیه؟
از خوندنش خوشحالم!
پ.ن: ممنون از بابک روانی که به من روانی این کتاب رو هدیه کرد...
آیا می توانید میان
«یک فرد لا مذهب بی دین و کافر، که به اصول انسانی معتقد است»
و
«یک فرد مذهبی دیندار و یکتاپرست، که برای اصول مذهبی خود ارزش چندانی نمی شناسد»
قیاسی قایل شوید؟
تنها می توانم بگویم اصول فرد اول کاملاْ استنتاجی و متفکرانه اند، اما اصول فرد دوم در بهترین شرایط دیکته شده اند.
انصافاْ کدامیک از شما مسلمانان اصول دینتان را -آنگونه که توصیه شده است- خودتان نتیجه گرفته اید؟
پ.ن: تازگیها کتاب عقاید یک دلقک را خوانده ام! ![]()
این تقسیم بندی از آن جهت است که ما منایع را انسان محور تقسیم می کنیم. اصولاً آنچه در طبیعت وجود دارد را در خدمت انسان فرض کرده و به آن منبع نام می نهیم. اما این به اصطلاح منابع، پیش از حضور انسان بر زمین چه بوده اند؟ آیا چیزی بیش از عناصر تشکیل دهنده طبیعت بوده اند؟
حال در نظر آورید جهانی را که هنوز انسانی بر آن پای نگذاشته است. انواع گیاهان و جانوران و عناصر غیر زنده، همه با هم در تفاهم و یکپارچگی بسر می برند. در همین اثنا، یکی از این جانوران توانایی ایستادن بر دو پایش را پیدا می کند و می شود اشرف(!) مخلوقات.
این انسان آرام آرام از مغزش نیز می تواند بیشتر استفاده کند. به واسطه توانایی هایش، مسوولیتش نیز بیشتر می شود. با همان مغزی طبیعت را مُثله می کند که اخلاق، فلسفه، زبان و فرهنگ را می آفریند.
حال آیا این بشر، به واسطه تواناییش برای بهره کشی از طبیعت، اجازه این کار را نیز دارد؟ و مهمتر از آن آیا می تواند به خود اجازه دهد که انسان محور (anthropocentric) جهان را تقسیم نماید؟ و بر آنچه در طبیعت و جهان وجود دارد نام ها و معانی انسان محور نهد؟ و مساله اینجاست که تمام فرهنگ و رفتار و درک ما از اطرافمان در غالب زبان خلاصه می شود و بس!
نشدیم؛ گفتند:
خواهی نشوی همرنگ رسوای جماعت شو
حال می پرسم:
آیا هدف تنها همرنگ شدن است؟ آیا صرف سفیدی پیشانی، بدون فلسفه و علت کافی است؟ آیا صحیح است بگویم «من کلاغ را دوست دارم، تنها چون هیچکس او را دوست ندارد.»؟ آین دلیل کافی است؟
و بعد، آیا برای همرنگ نشدن، راهکار «رسوای جماعت گشتن» راهکار مطلوب و مناسبی به نظر می رسد؟
راستش این اولین کار نگارشی جدی منه (اگه پست های اینجا رو به نوعی شوخی در نظر بگیریم
) واسه همینم نظر دوستام درباره اش برام مهمه...
آخه میفهمم که درد فهمیدن، چه درد کمر شکنیه!
پ.ن: به بهانه دردنامه پژمان!
نمي دونم شاعرش کي بود!
پ.ن: با این پست، برای امروز سه تا پست گذاشتم. یک مقاله درمورد فلسفه محیط زیست هم نوشتم که به زودی میذارم روی وبلاگ...
ما زنده به آنيم که آرام نگيريم موجيم که آسودگي ما عدم ماست
و نمي گم، اما مي دونم که اون چيزي که برام تو زندگي از هر چيزي مهمتر بوده تغيير بوده و کنارش يادم مياد که:
«روي سنگ قبر کشيشي چنين نوشته بودند:
من وقتي خيلي کوچک بودم، آرزويم اين بود که دنيا را تغيير بدهم و از فلاکت رها سازم
کمي که بزرگتر شدم با خود گفتم دنيا خيلي بزرگ است، بهتر است قاره مان را از رنج رها کنم
نوجوان بودم که فکر کردم قاره مان کار من نيست، خوب است کشورم را تغيير بدهم
در اوايل سنين جواني ديدم کشورم وسيع است، چه بهتر که در شهرمان تغييراتي ايجاد کنم
ميان سال بودم که به اين نتيجه رسيدم که شهر بسيار جاي بزرگي است، شايد بهتر باشد فکري به حال روستايمان کنم
پير شده بودم که با خود گفتم کاش مي توانستم در خانواده ام تغييراتي ايجاد کنم
اكنون در حالت احتضار به سر مي برم، فهميده ام كه بايد از خودم شروع مي كردم و خود را تغيير ميدادم، تا به واسطه آن خانواده ام تغيير مي يافت و به مدد خانواده روستايمان بهتر مي شد و روستاييان بر مردم شهر تاثير مي گذاشتند و مردم شهر کشور را بهتر مي کردند و با همين روند شايد روزي جهان نيز بهبود مي يافت!»
و باز مطالبي از هم افزايي نيروها در سيبرنتيک در اطراف جمجمه ام جيک جيک مي کند!
من چندان از فيلم و سينما سر در نمي آورم. اصلاً هم نميدانم كه صنعت فيلم سنگاپور در چه وضعيتي است، اما
در آخر پيوند جك نئو در ويكيپديا را مرور كنيد تا ببينيد كه اين فيلم ساز، همچين كشكي هم فيلم نمي سازد!
هرکدوم از شما دوستان که وبلاگ منو میخونید، زیر این پست خیلی خلاصه و مختصر، چند جمله ای درباره زندگی بگید. هیچ کاری هم نمیخوام باهاش بکنم و نوعی تفریح یا جمع کردن جملات مختلف درباره این موضوع (و موضوعات بعد در آینده) هست. میتونید اگر جایی چیزی دیدید یا خوندید نقل کنید، البته با نام صاحب اثر! حالا هم خودم شروع می کنم، و اونایی که منو میشناسن میتونن حدس بزنن چه خواهم نگاشت:
«...
آری آری زندگی زیباست،
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست،
گر بیافروزیش زقص شعله اش در هر کران پیداست،
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست!
...»
سیاوش کسرایی
رفته بودم کوه و داشتم بر می گشتم پایین
کی می خوایم آدم شیم خدا می دونه! اونم که دونستن و ندونستنش توفیر نداره!!
پ.ن:به نظر میاد وبگذر دیگه فیلتر نیست. تا دیشب هنوز فیلتر بود، اما خوشبختانه گویا دوست شده...
یادش به خیر بهنام، اولین روزایی که چیزی به نام وبلاگ سر و کله اش پیدا شده بود، توی IBB با هم تو persianblog برای خودمون وبلاگ درست کردیم و باهم بی خیالش شدیم! و تو بعد از اون سفر به یاد موندنی اومدی و ۱۴ به در رو ساختی!
یادش به خیر بهنام اون سفر به یاد موندنی و "مد" مرحوم. سجاد و ندا و آرتمیس و بابک و مرضیه و شهرزاد و مد و همسرش، و پانتومیم هایی که توی قطار، هتل، ترمینال اتوبوس ها و حتی پیاده رو بازی می کردیم! دیگه کلمه ای نمونده بود که بازی نکرده باشیم! چجوری ۳-۴ روزه همه انیمشک و شوش و چغازنبیل و دز و خرمشهر و آبادان رو گشتیم و وقت اضافه هم آوردیم! و روز آخر که بهمون گیر دادن و غریبه هم بهمون گفتن!
یادش به خیر بهنام، سجاد و بابک و مرضیه و روزبه و پروانه و محمدرضا و غزال و صالح و فری و (این یکی رو اسمش یادم نیست!) که با هم چجوری 3 روز تو اسل محله از دنیا جدا بودیم، و امروز که تو کافه سهیل عکس هاش رو با هم نگاه می کردیم!
یادش به خیر بهنام، کافه سهیل نشستنهامون و گپ زدنهامون با جمع دوستان!
یادش به خیر بهنام، کافه سهیل و منویی که براش طراحی کردیم و جریاناتی که سرش پیش اومد!
یادش به خیر بهنام، همه 6 سال خاطره هایی که با هم نقطه نقطه تهران و ایران ساختیم!
دیشب که بهنام رو دیدم، قرار شد امروز چیزی از خودم بهش به یادگار بدم. صبح هرچی گشتم چیزی درخورش پیدا نکردم! و عزیزترین چیزهام رو برای عزیزترین دوستم آوردم!
دیشب که بهنام رو دیدم، قرار شد امروز چیزی از خودش بهم به یادگار بده، و یک کتاب که خیلی وقت پیش ازم امانت گرفته بود رو برام پس آورد! البته اون کارش رو انجام داد! این کتاب عملاً مال بهنام بود، فقط 5 سال پیش تو تولدم گفت یک روزی بهم میدش، و امروز داد!
بهنام عزیز، با تو خداحافظی نمیکنم!
عجیبه! با این همه تکنولوژی، هنوز وقتی آدم ها از کنارم دور میشن دلم میگیره!...
جریان از این قراره که من باید ۵ خصوصیت از خودم رو اینجا لو بدم! و بعد از ۵ نفر بخوام که این کار رو انجام بدن. این بازی از وبلاگ سلمان شروع شده و توسط پژمان به من رسیده، من هم ادامه میدم. اصولاْ خصوصیت لو دادن نه برام کار سختیه، و نه به نظرم کار بدی میاد
اما شاید پیدا کردن ۵ نفر برای ادامه بازی کمی برام سخت باشه که سعی می کنم تا آخر نوشتن خصوصیاتم اونها رو هم پیدا کنم...
خوب بریم سراغ ۵ خصوصیت من که شاید به نظر نیاد. یا حداقل من فکر می کنم که به نظر بقیه نمیاد!
(اگه جا داشت تا صبح می نوشتم!)
و حالا باید ۵ نفر رو معرفی کنم که بازی رو ادامه بدن. خب بگذارید ببینم....
از دوستای خوب دور و نزدیک، نسرین که باهاش خاطرات تلخ و شیرین زیادی دارم، چشمه که رویکردش رو دوست دارم، مانی که شاید هنوز خودش قادر به بازی نباشه و پروانه مسوولیت بازی مانی را به عهده بگیره، مسعود عزیز و با مرام که تازی وبلاگ بازی رو شروع کرده، و دست آخر idss به عنوان یک شخصیت حقوقی هم بد نیست ۵ تا از خصوصیت هاش رو بگه ![]()
حالا باید بریم ببینیم اینا چه مینویسند! با هم هستیم ![]()
پ.ن: دوستای خوبم می دونم که شاید این کار خلاف قوانین بازی باشه، اما اگه اجازه بدین میخوام ۶ نفر رو دعوت کنم. نفر ششم دوستم شبنم هست که میدونم ذوق این بازی رو داره...
یک زندگی آرام، چقدر می تواند دوست داشتنی باشد!
آرام، دور از دغدغه، دور از هیجان، حاکی از حمایت!
حمایت!
و تنها آن چیزی را دریافت می داریم، که خالصانه در اختیار می گذاریم!
زندگی آرام، آرامش بخش، طبقه بندی شده، دور از درهم ریختگی
دور از برافروختگی
برانگیختگی
هیجان
آرام، دور از سرعت، دور از سرعت کنترل نشده
آرام، حاکی از امنیت
آرام، مثل آرامش دریا
مثل احساس کردن ذهنی آرامش
مثل سکوت کوهستان
مثل استراحت در میانه دشتی وسط جنگل - اسل محله!
مثل حس دوست داشتن
و دوست داشته شدن...
آرام چون نغمه جویبار، چون زمزمه سار
چون یکدستی کویر، با سایه روشن هایش
چون آرامش یک جاده خلوت جنگلی - که می تواند به اسل محله ختم شود، شاید!
زندگی مملو از آرامش، حسی است که وقتی در یک فروشگاه شهرکتاب قدم میزنم دارم!
زندگی مملو از آرامش، حسی است که بعد از تماشای فیلم "ای برادر کجایی؟" دارم!
زندگی مملو از آرامش، جریان شعر است در میانه واژگانم
"بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم"
آرامش زندگی،یعنی حس صمیمانه اعتماد در خانواده
یعنی دیدن خواهر، آنگاه که لبخند رضایت بر لب دارد
یعنی یک همکار، وقتی از کارکردن در کنار تو راضی است
یعنی یک دوست، که برای درد دل انتخابت می کند
یعنی رضایت، یعنی حمایت، و به قول "علی به"، «بازو به بازو» رفتن!
کار می کند تا در پس گرفتاریهایش عقده های روانی خود را پنهان کند و در خلوت خود آنها را نبیند
بچه دار می شود تا سرگرم شود و در پس سرگرمی اش عقده های روانی خود را پنهان کند و در خلوت خود آنها را نبیند
بچه را زن/شوهر می دهد تا تمام عقده های روانی این سالها را سر بچه، عروس/داماد، پدر زن/شوهر، مادر زن/شوهر و دیگر اقوام و آشنایان با ظاهری کاملا حق به جانب تخلیه نماید!
پ.ن: آخر این هفته عروسی خواهرمه، براش آروزی خوش بختی دارم...
|
|