تبليغاتX
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
 
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
 
 
وبلاگ شرح سفرهای شخصی در ایران، شاید هم چیزهایی بیشتر
 

آلاگارسن. مهمونی. مریم. وداع.

سرکوچه. انتظار. تاکسی. بحث همیشگی. شرط بندی. حماقت. قبن. فراموشی.

گپ و شادمانی. ساعات خوش. دوستان خوب. خنده. خنده. خنده. عکس یادگاری.

یادگاری. احساس خوب. خداحافظی با همه.

حیاط. نفر آخر. گپ خصوصی. 45. حس خوب. وداع شیرین.

دییییییییییییییییییییییـ........... (د)

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 13:27  توسط میثم  | 
منتظر نشستی، روی گارد ریل لبه... نمی دونم بگم لبه چی! یک نیم خیابان خاکی، که این گارد ریل از لبه اتوبان جداش می کنه، اونهم در صورتی که توی فاصله ۲ متری بین گارد ریل و لبه پرتگاه، تعداد قابل توجهی درخت سرزنده و شاداب، طراوت خاصی به محیط می ده، و وسط این فاصله سه ژایه تو که دوربینت روش سواره با تو داره انتظار طلوع ماه رو می کشه.

روبروت افق باز تهران با ردیف لامپ های زردش چشم رو خیره می کنه و تو داری توی ذهنت کادرهات رو امتحان می کنی و این بین گاهی هم کادرها رو از داخل ویزور تماشا می کنی.

همراه با صدای موسیقی به این فکر می کنی که می تونی با لنز wide یک عکس از افق تهران بگیری و بعد با tele عکس ماه بزرگ شده رو روی عکس قبلی double expose کنی و چه شاهکارهایی از توش در بیاری و با خودت تصور می کنی وقتی عکس هات رو به بچه ها نشون میدی چه واکنش های تحسین برانگیزی ازشون می گیری. صدای موسیقی هم توی گوشت به اوج می رسه و بعد از ۲ ساعت و ۲۰ دقیقه انتظار همه این ماجرا با دیدن ماه طلوع کرده از پشت ساختمانی که بخش کوچکی از افقت رو بسته بوده، مثل خرمگسی زیر دمپایی له میشه!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:9  توسط میثم  | 
مدت زمانی طولانی هیچ حس غریبی را تجربه نکرده بود. حس غریب از آن نوع که خود به آن می گفت. زمان زیادی از شروع دوران دانشجویی اش می گذشت. با خودش که صحبت می کردی، همه عمر خود را دانشجو می دانست و اظهار می کرد که دانشگاه قابل رها کردن نیست! بجز 4 معلم زنی که در دوران تحصیلات ابتدایی داشت، تنها سه چهار استاد زن را در دوران دانشجویی تجربه کرده بود. یکی استاد درس، نچسب، زشت و از دید او تا حد قابل قبولی خنگ! یکی بسیار مهربان و دوست داشتنی، و بیش از آن پیر. معلوم بود که در دوران جوانی، زیبایی را به حد کمال تجربه کرده است. پیر دختری که به شاگردان پسرش الطفات خاصی داشت. و دیگری در سنین میانه، جا افتاده و مهربان، و به وضوح مقید به اصول اخلاقی، و حتی مذهبی. اساتید مهربانش را دوست می داشت. در مورد برخی شان فکر می کرد که آنها هم دوستش دارند، یا حداقل از رفتارشان چنین بر می آمد. باقی را از قلم می اندازیم. حال که دورانی را پشت سر گذاشته بود، خیلی اتفاقات را تجربه می کرد. نوع روابطش بهتر می شد. اطرافیانش را روز به روز بیشتر دوست می داشت، و خودش را هم همینطور. به تازگی استاد زن جدیدی را تجربه می کرد. از اولین برخوردهایش با او حس خوبی داشت. مهربان بود و دوست داشتنی، و سادگی قابل توجهی داشت. مهمتر از همه اینکه از نظر او خنگ نبود! و این برایش مهم جلوه می کرد. چندان زنان را نمی شناخت، اما بسیار خوانده و شنیده بود. می اندیشید نگاهها و توجهات استاد به او بویی از هدفمندی و برنامه ریزی شدگی دارد. با وجود ظاهر ساده ای که داشت، با خود می اندیشید میان پسران موجودی زیبا و آسمانی به نظر می رسد. مثلاً در برخوردهایش دریافته بود که زنان موی لخت می پسندند، و این خوشحالش می کرد. اما اکنون نمی دانست این موضوع بر هدفمندی ای که به نظرش می آمد موثر بوده یا نه. می توانست جسارتش آن را ایجاد کرده باشد، یا ایده هایش. به هر حال اینها مهم نبود. آنچه مهم بود حسی بود که پیدا کرده بود، و ایده هایی در ذهن می آورد در مورد نظر ویژه استادش نسبت به خودش. حتی شنیده بود که او کسی را تحویل نمی گیرد، و به نظرش می آمد که تحویل گرفته می شود.

...

موضوعی برای تحقیق درس آن استاد انتخاب کرده بود. آن درس برایش بسیار پر اهمیت جلوه می کرد. از آن رشته خوشش آمده بود. حتی تصمیم گرفته بود که آن را ادامه بدهد. با آن استاد پیشنهاداتی را مطرح کرد. گاهی به این فکر می کرد که شاید نام این استاد برایش ارزشمند است. حداقل از آن ایده ای در ذهن داشت که هیچگاه به خاطره ویژه ای تبدیل نشده بود، اما همیشه خاطره ویژه بالقوه ای بود: یک دوست خوب و دوست داشتنی.
پیشنهاداتش را مطرح کرد. به نظر استادش فرد خوش فکر و ایده ای می رسید. استاد به او گفت در این موارد او نیز طرح ها و ایده هایی دارد، اما برایش مهم است که بعد از مطرح شدن توسط دیگران اجرا نشود. او نیز اذعان کرد که چون خودش هم ایده هایش را دوست دارد حق بهره برداری را همیشه برای مولف محفوظ می داند. نتیجه کار اول بسیار رضایت بخش بود. دیگر مطمئن بود که استادش نیز او را دوست می دارد. هرچند که جنس این دوست داشتن شاید از جنس علاقه یک استاد به شاگرد خوب و فعالش -چنان که می نمود- بود، یا بالاتر از آن، از جنس علاقه یک مادر به فرزندمانده اش، اما او را دوست می داشت.

بعد از پروژه اول، این پیشنهاد استادش بود که کار را به نتیجه برسانند و به یک مقاله تبدیل کنند، که بسیار خوشحالش کرده بود. پذیرفت و شروع کردند. خیلی سخت کوشانه و با جدیت و سرعت بالا کار می کرد و گاهی این استادش را خسته می کرد. هرچه بود انرژی او را نداشت.  اما به هیچ وجه نمی خواست جا مانده باشد -که هر دو می دانستند مانده و به روی خودش هم نمی آورد. برای اینکه مداوم تر در جریان امور باشد شماره تلفن رد و بدل کرد. بعد از مدتی به یک تعطیلات چند روزه برخوردند و دعوت شد تا برای پیگیری کارها به منزل استاد سری بزند. برایش شگفت آور بود، همانگونه که پیشنهاد مقاله یا رد و بدل کردن شماره بود، و همانطو که لحن مهربان، صمیمی و دوستانه شگفت آور بود. دیگر اکنون دوستش می داشت، همانطور که مادر یا یک دوست صمیمی و خوب را دوست می داشت. برای کاری که با او می کرد حسابی ارزش قایل بود و زمان می گذاشت. می خواست همیشه چیز جدیدی برای گفتن داشته باشد. آن چند روز نیز حسابی کار کرده بود. خوانده بود، نوشته بود و تحلیل کرده بود. ایده های جدید پرورانده بود و جدول ها و نمودار ها ساخته بود.

به زمان قرار نزدیک می شد. کارها را بست و بلند شد. هنوز به اندازه کافی زمان داشت. ابتدا به حمام رفت و بعد از ان حسابی به خود رسید. در انتخاب پوشش سلیقه خوبی داشت، اینبار وسواس هم به خرج داد. در تمام مدت ملاقاتش را در ذهن می آورد و با قرقره مکالمات و اتفاقات فرضی خوش بود. به اين فكر مي كرد كه چند نفر در منزل پذيراي او خواهند بود؟ ديدار چقدر رسمي و چقدر دوستانه خواهد بود؟ و فضاي مباحث علمي قرار است چگونه باشد؟ حتي به اين فكر مي كرد كه معماري و طراحي داخل منزل چه ويژگي هايي مي تواند داشته باشد؟ بالاخره به راه افتاد. آدرس سرراست بود؛ و به راحتي مي توانست آنجا را پيدا كند. زنگ را فشار داد. در باز شد. انگار قرار بود هيچ فرد ديگري جز او در اين لحظه پشت در نباشد. از بيرون، ساختمان ساده، شيك و كمي بزرگتر از متوسط به نظر مي رسيد. راهرو دلباز بود و بوي عطر در آن پراكنده بود. زماني كه به طبقه سوم رسيد، استاد با لباسي كه سادگي اش به چشم مي آمد -و همين از هميشه زيباتر جلوه اش مي داد- به استقبالش آمده بود. استاد دست دراز كرد.، با و دست داد. استاد لبخندي زد و صورتش را نزديك آورد و ...

داخل شدند و پذيرايي ساده اي به عمل آمد. گپ لذت بخش و صميمانه اي داشتند و كار را حسابي به نتيجه نزديك كردند. از كار كه فارغ شدند، استاد پيشنهاد شام را مطرح كرد. در تمام اين مدت حواسش بود كه بجز استاد فرد ديگري به خوشامد گويي نيامده است. فرصت خوبي بود تا بيشتر با استادش آشنا شود. شوهر استاد چند سالي بود كه مرده بود و دو فرزندش هم در دیگر نقاط دنيا به زندگي خود مي رسيدند. او نيز در اينجا تنها زندگي مي كرد و چه جالب كه مي گفت مدتي است ديگر احساس تنهايي نمي كند. با هم شام خوردند و گپ زدند و از ساعات خوش كنار هم لذت بردند. نه او مي خواست برود و نه استاد دوست داشت اين ميهماني پايان يابد. با وجودي كه كارهاي زيادي داشت، اما چنان غرق لذت مصاحبت با بهترين شاگردش بود كه علاقه اي به فكر كردن به كارهايش نداشت! از طرفي نمي دانست چگونه مي تواند موضوع را كش دهد. ناگهان فكر بكري به ذهنش رسيد. از شاگردش پرسيد آيا اهل نوشيدني هست؟ و او با لبخند پاسخ داد كه از اين پيشنهاد مسرور شده است، و زمان نوشيدن برخي از ديدگاه هايش را در اين مورد مطرح ساخت و ضمن آنها گفت كه برايش تعجب آور و جالب است كه استادش اهل نوشيدن باشد، و پاسخ شنيد كه اصولاً نيست، مگر در موارد بسيا خاص! و اين كلمه چنان زيبا در جمله جا خوش كرده بود كه مي توانست تمام احساسات خفته دانشجو را بر انگيزاند...

نوشیدند و استاد موسیقی ملایمی گذاشت. هریک به بهانه ای از جای خود برخاستند و باز به بهانه ای دیگر نزدیک یکدیگر ایستادند. دانشجو خود را مشغول تماشای یک عکس بسیار زیبا نمود و استاد به فاصله چند سانتیمتری پشت سرش ایستاد و در مورد تابلو مطالب غرور انگیزی گفت، که همه ما می دانیم با وجود صحت، مقصود دیگری داشت. دانشجو آرام برگشت. آنقدر به استاد نزدیک بود که نفسشان به صورت هم برخورد می کرد. در چشمان استاد می نگریست. هردو لبخند ولع انگیزی به لب داشتند و چشمانشان از مستی و چند چیز دیگر نیم باز می نمود، و هردو می دانستند که از هر لحظه دیگری هشیارترند. در اغلب داستان های مشابه، در این لحظه یا شاگرد به دلیل شرم و حیا و یا به دلیل احساس عدم توانایی و یا به هزار و یک دلیل دیگر آرام از کنار استاد می گذرد و با وی وداع می کند، و یا استاد با دلایل مشابه و ترس از هزار و یک اتفاق از آنجا دور می شود، و به هر حال هردو به همراه خواننده گرامی در خماری بدی باقی می مانند. اما اینبار، برخلاف تمام آن داستانها، آنچه اغلب ما دوست داریم اتفاق افتاد. یعنی هردو با آرامش بسیار شروع به در آغوش کشیدن یکدیگر کردند و سخت بدن دیگری را بر بدن خود فشردند، و بعد از جرعه دیگری که نوشیدند، عمیقاً یکدیگر را غرق بوسه کردند...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 18:2  توسط میثم  | 
مادر پسر ۸ ساله اش را صدا می زند.

  • بیا پسرم. این ۵۰ تومن رو بگیر برو از کیشگا ۳ تا شیشه شیر بخر. پولو گم نکنی!

پسر پول را می گیرد، زنبیل را برمی دارد و با انرژی و هیجان کودکی خود به سمت در می دود. زنبیلش بلند است و روی زمین کشیده می شود. در را باز می کند و از راه پله پایین می آید. طول حیاط را طی می کند و وارد کوچه می شود. خیالپردازی اش شروع می شود. از آنجا که بارها و بارها مسیر را پیموده، نیازی به توجه به اطراف خود ندارد و در عوالم کودکانه خود با خیال راحت به فانتزی ها و خیالپردازی هایش می رسد. به سوپرمارکت مورد نظر می رسد. بارها آنجا بوده است. فروشندگان او و مادرش را می شناسند.

  • سلام. ۳ تا شیشه شیر می دید؟
  • احمد سه تا شیشه شیر بیار. دیگه چی می خوای؟
  • همین

شیرها را درون زنبیلش می گذارند. باید ۵۰ تومان را بپردازد. یادش می آید که پول را از مادر گرفته، اما در جیبش نگذاشته است. انتظار داشت هنوز پول در میان مشتش باشد. مشتش را باز می کند و آن را خالی می یابد. همه جیب هایش را می گردد. دو باره و سه باره می گردد. پول را نمی یابد. از مغازه بیرون می آید. به کلی دگرگون و مضطرب است. مسیر سوپرمارکت تا کوچه را سه بار با دقت، نگرانی و اشک می رود و برمی گردد، شاید گمشده اش را بیابد. دیگر علاوه بر گم شدن پول، دیر هم شده است. می داند که مادر نگران می شود، و می داند که مادر ناراحت می شود. مرد موقری او را درحال گریه و جستجو می بیند.

  • چیزی شده پسرم؟
  • رفته بودم شیر بخرم، پولمو گم کردم...
  • چقدر بوده پولت؟
  • ۵۰ تومن
  • بیا پسرم. این ۵۰ تومن رو بگیر، گریه نکن
  • شما پیداش کردین؟!
  • آره عزیزم. پیداش کردم...

پسر با خوشحالی پول را می گیرد و از مرد بخاطر پیدا کردن ۵۰ تومانی گم شده اش تشکر می کند. دیگر آنقدر دیر شده است که فرصت بازگشت و خرید شیر را نداشته باشد. با خود فکر می کند که به مادر خواهد گفت کیشگا شیر نداشته است. به سمت منزل می دود...

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 15:43  توسط میثم  | 
از جایش بلند شد. از روی میز برگه های کاغذ را برداشت. کتاب را زیر دستش گذاشت و شروع به نوشتن کرد. چند شب پیش با خود تصمیم گرفته بود که صبح فردایش برود. هنوز در ران هایش درد خفیفی احساس می کرد که گویا اثر آنفولانزایی بود که «عنوان؟!»اش را چند برابر معمول جلوه داده بود. بعد از آن پیشنهاداتی از بهترین دوستانش جهت خواندنش داشت. تا دیروقت مشغول مطالعات خود بود. صبح حوالی4:30 بلند شد و با خود حساب کرد که می تواند 5 از در بزند بیرون و حسابی اوج بگیرد و به موقع برای تماشا به دیگران برسد، اما خسته تر از آن بود که حوصله اش را داشته باشد. پس دوباره خوابید. حوالی 10 بیدار شد، کمی با کنترل تلویزیون بازی کرد –کاری که کمتر از او سر می زد! دوباره خوابید و برای نهار بیدار شد. با پدر و مادر نهار را خوردند و طبق معمول آنها از تاثیراتش در امان نبودند! بعد از نهار به اتاقش رفت و مطالعاتش را از سر گرفت. موسیقی هایش را دوست می داشت، میز کارش را هم همینطور. وقتی داشت مطالعه می کرد مادر با 2 استکان چای به اتاقش آمد و با هم گپی زدند و چای خوردند. وقتی مادر رفت تلفن منزل به صدا درآمد و پدر جواب داد. خواهرش بود که با مادر کار داشت. مادر که فارغ گشت به او گفت. او هم با پدر مطرح  کرد و شنید که قرار است بیایند. خودش رفت و به دخترش تلفن کرد. بعد از صحبت به اتاقش آمد و نقل قول کرد که گفته اگر بیایم و نباشی پوستت را می کنم! به او تلفن خواهم کرد. الان یا یا وقتی خواستم بروم. یادش نبود که ساعت اتاقش نیم ساعتی از ساعت رسمی عقب تر بود. از وقتی مادر باتری اش را تعویض کرده بود از تنظیم خارج شده بود.
از آنجا که چندان حوصله مطالعات مجردش را نداشت شروع کرد به حل کردن جداول سودوکو و هر چه می گذشت سرعتش بهتر می شد. در همان حدود 1ساعت سه جدول حل کرد. ساعت اتاقش 4:30 بود که بلند شد. زیر 2دقیقه حاضر شد اما وقتی خواست از در بیرون برود دید ساعت 5 است و یادش آمد که ساعت اتاقش عقب بوده است! به سرعت خارج شد و شماره دوستش را گرفت. سلام. چطوری. اونجا ساعت چنده؟ 5. ببین من الان از خونه زدم بیرون. خب عیبی نداره بچه ها هم نیومدند. خب، خداحافظ. سلام. حالا چرا قطع می کنی؟ من کجا باید پیاده بشم؟ خب خودت خداحافظی کردی! سر شونزدهم، برج های یاسمن. باشه خداحافظ. و شماره خواهرش رو گرفت که باتری تمام کرد. اصولاً تلفنش ایراد داشت، مثل خیلی از وسایل الکترونیکی دیگه اش! هر چند که این اواخر بهتر شده بود. خودش رو رسوند. سر شانزدهم یکی دیگه از بچه ها از ماشین دیگه ای پیاده شد و با هم احوالپرسی کردند و به سمت برجهای یاسمن رفتند. رفتند بالا و بعد از احوالپرسی با دوست جدید هم آشنا شدند. اول به خواهرش تلفن کرد تا بگوید کمی دیرتر می رسد، و بیشتر از کمی هم دیر رسید. با دوستانش "برات" رو دیدند و تا سرحد مرگ خندیدند. وقتی بعد از فیلم کمی اتاق رو گشت، و سری به کتابخانه کشید، آنچه به دنبالش بود یافت. کوری، اثر ژوزه ساراماگو. برداشت که ببرد. ممانعت شد. چرا؟ چیزهایی درونش نوشته ام. قسم می خورم که نخوانم. آخر مردک تو که به چیزی اعتقاد نداری! به چی قسم می خوری؟ و همه از منطق ساده و شفاف جمله خندیدند. بده پاکشان کنم. چجوری؟ بامداد پاک کن! وکمی طول کشید تا پاک شود. 1ساعتی از وعده خواهرش تاخیر کرد، اما رسید. با هم شام خوردند و گپی و گفتی وقتی رفتند شروعش کرد. 11 تا 3:30 می خواند. صبح 7 بیدار بود. لباس پوشید و به راه افتاد. در تاکسی می خواند. جذاب بود. بخش های اول کتاب تجربیاتش را بیان می کرد و بعد از آن به تعقیب پایان داستان می شتافت. تمام روز خواند. در میانه اش به کارهایی هم رسیگی کرد و باز خواند. در تمام روز جز چند لیوان نسکافه و چند عدد بیسکوییت، زمان بیشتری برای خوردن صرف نکرد. در دنیای وسیع اطلاعات موضوعات جذابی یافت که رسیدگی به آنها را به بعد موکول کرد، چون می خواست بخواند. از پشت میزش بلند شد. موسیقی اش را در گوش چپاند و بیرون زد. در راه می خواند. وقتی از اتوبوس پیاده شد سرش گیج می رفت. کمی ایستاد تا هوای تازه بخورد و حالت تهوعش را قورت دهد. از خیابان رد شد. چیزی برای خوردن خرید تا نوای رسیدن به منزل را داشته باشد. رسید و تا انتهای شب می خواند. پیش از شام در حالت منگی نطق قرایی در مورد تنوع در سطوح مختلف ذهنی برای مادرش کرد. بعد از شام احساس قوت پیدا کرد. در تختش دراز کشید و تمامش کرد. همه اش را خواند. شاید منتظر پایان متفاوت تری می بود. کتاب را بست و خواست بخوابد که جملاتی از ذهنش گذشتند. با خود گفت حیف است ننویسمشان. از جایش بلند شد از روی میز برگه های کاغذ را برداشت. کتابی که تازه تمام کرده بود را زیر دستش گذاشت و شروع به نوشتن کرد. چند شب پیش با خود تصمیم گرفته بود برود. فکر می کرد ورزش برای رمق پاهایش و توان از دست رفته اش -که آنفولانزا آن را از او ربوده بود- مناسب باشد. فکر کرد می تواند چند بار دور بزند و هر بار به نوعی روایت کند. و فکر کرد می تواند جمله اول را در آخر دوباره تکرار کند –یا بالعکس! اما فکر کرد شاید اولی جذاب تر باشد. بعد دید چندان حوصله اش نمی گیرد. پس آنرا به خواننده وا گذاشت و با خود اندیشید چه بی پروا آنچه را همه در لفافه انجام می دهند او با صراحت باز می گوید!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 20:12  توسط میثم  | 
دوستای خوبم! لطفاْ جمله اول پاراگراف دوم رو مرور کنید. درستش اینه که چند ساعتی نیمه های شب جمعه گذشته به شدت چشمام درد می کرد و می سوخت. بعدش هم که نسبتاْ آروم شد، تا صبح نه می تونستم بخوابم و نه می تونستم چشمام رو باز کنم که جایی رو ببینم. و به نوعی توی اون ساعت ها کوری رو تجربه کردم. بعداْ اون تجربه رو با کمی نعنا داغ و آویشن به خورد شما دادم، تا بتونم نتیجه گیری زیرش رو خوب بیان کنم. نگران نشید که بادنجان بم است و پادآفت هایش

راستی، سفرنامه گرگان و میانکاله رو به زودی میگذارم روی وبلاگ.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 16:0  توسط میثم  | 
سلام دوستای خوبم. همه تون می دونید که چقدر دوستون دارم. اما شاید دیگه نتونم اینجا چیز بنویسم و مجبور شم تعطیلش کنم. حتی شاید دیگه نتونم با کامپیوتر کار کنم. یا حتی دیگه نتونم سفر برم، یا کوه برم. سرعت زندگیم هم حسابی باید کم بشه. دانشگاه رو هم نمیدونم که میتونم ادامه بدم یا مجبورم ولش کنم. اما به هر حال دیگه نمیتونم از زیبایی های طبیعت لذت ببرم. یا اینکه چیزی بخونم. البته شاید بعد از مدتی بتونم دوباره بخونم، اما اونموقع هم نمیدونم چقدر خوندنی برام وجود داره. دیگه نمیتونم بدوم، یا بپرم لای در اتوبوس، یا از دیدن دخترهای جینگول بزک کرده لذت ببرم. حتی نمیدونم از این به بعد میل جنسی ام تحریک میشه یا نه!  یا مثلاً دیگه نمیتونم طراحی کنم. تازه می خواستم گیتار رو شروع کنم، که اونهم باید فراموشش کرد. حتی دیگه SMS هم نمیتونم بفرستم، یا برای خودم قهوه درست کنم، یا اینکه از جلوه کادوهای عید و تولدم لذت ببرم. همه این اتفاقا و کلی اتفاق دیگه با هم می افته. راستش من داشتم با یکی از دوستام یک کار آهنگری انجام می دادیم، و اون جوشکاری می کرد. ماسک هم یکی بیشتر نداشتیم. من سعی می کردم نگاه نکنم، اما گاهی نمیشد. و چشم های روشن هم که بیشتر حساسند. یک بار هم گل جوش داغ پرید توی چشم. تا شب همه چیز خوب بود، اما شبونه چشام درد گرفت و سوخت و مثل شیر ازش آب اومد و بیمارستان و دکتر و شبکیه و...
میتونید حدس بزنید!

من چند ساعتی وسط شب قدرت بیناییم رو از دست دادم، و به همه اونچه بالا گفتم فکر کردم. به اینکه وقتی یک بینا کور میشه چی میشه؟ دوباره از اول نمیگم، برگردید خودتون بخونید، اما از بیرون. یعنی مثلاً اینکه چرا کورها نمیتونند SMS بخونند؟ یا به اندازه بیناها با کامپیوتر کار کنند، یا به اندازه اونها کتاب داشته باشند که بخونند. یک کور چجوری می تونه زیبایی های طبیعت رو درک کنه و ...

کدوم یک از شما مسلمون ها وقتی روزه میگیرید یاد گرسنه ها می افتید؟ بعد وقتی یادشون می افتید چی میشه؟ چکار می کنید؟

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 17:37  توسط میثم  | 
"...مدتی هست که دارند بیخ گوشمون کارهای بکت رو نمایش میدهند و من هیچ فرصت نکردم سری بزنم. دارم یک فرصت..."...
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 11:35  توسط میثم  | 
 
  بالا