|
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
|
||
|
وبلاگ شرح سفرهای شخصی در ایران، شاید هم چیزهایی بیشتر |
سرکوچه. انتظار. تاکسی. بحث همیشگی. شرط بندی. حماقت. قبن. فراموشی.
گپ و شادمانی. ساعات خوش. دوستان خوب. خنده. خنده. خنده. عکس یادگاری.
یادگاری. احساس خوب. خداحافظی با همه.
حیاط. نفر آخر. گپ خصوصی. 45. حس خوب. وداع شیرین.
دییییییییییییییییییییییـ........... (د)
روبروت افق باز تهران با ردیف لامپ های زردش چشم رو خیره می کنه و تو داری توی ذهنت کادرهات رو امتحان می کنی و این بین گاهی هم کادرها رو از داخل ویزور تماشا می کنی.
همراه با صدای موسیقی به این فکر می کنی که می تونی با لنز wide یک عکس از افق تهران بگیری و بعد با tele عکس ماه بزرگ شده رو روی عکس قبلی double expose کنی و چه شاهکارهایی از توش در بیاری و با خودت تصور می کنی وقتی عکس هات رو به بچه ها نشون میدی چه واکنش های تحسین برانگیزی ازشون می گیری. صدای موسیقی هم توی گوشت به اوج می رسه و بعد از ۲ ساعت و ۲۰ دقیقه انتظار همه این ماجرا با دیدن ماه طلوع کرده از پشت ساختمانی که بخش کوچکی از افقت رو بسته بوده، مثل خرمگسی زیر دمپایی له میشه!
...
موضوعی برای تحقیق درس آن استاد انتخاب کرده بود. آن درس برایش بسیار پر اهمیت جلوه می کرد. از آن رشته خوشش آمده بود. حتی تصمیم گرفته بود که آن را ادامه بدهد. با آن استاد پیشنهاداتی را مطرح کرد. گاهی به این فکر می کرد که شاید نام این استاد برایش ارزشمند است. حداقل از آن ایده ای در ذهن داشت که هیچگاه به خاطره ویژه ای تبدیل نشده بود، اما همیشه خاطره ویژه بالقوه ای بود: یک دوست خوب و دوست داشتنی.
پیشنهاداتش را مطرح کرد. به نظر استادش فرد خوش فکر و ایده ای می رسید. استاد به او گفت در این موارد او نیز طرح ها و ایده هایی دارد، اما برایش مهم است که بعد از مطرح شدن توسط دیگران اجرا نشود. او نیز اذعان کرد که چون خودش هم ایده هایش را دوست دارد حق بهره برداری را همیشه برای مولف محفوظ می داند. نتیجه کار اول بسیار رضایت بخش بود. دیگر مطمئن بود که استادش نیز او را دوست می دارد. هرچند که جنس این دوست داشتن شاید از جنس علاقه یک استاد به شاگرد خوب و فعالش -چنان که می نمود- بود، یا بالاتر از آن، از جنس علاقه یک مادر به فرزندمانده اش، اما او را دوست می داشت.
بعد از پروژه اول، این پیشنهاد استادش بود که کار را به نتیجه برسانند و به یک مقاله تبدیل کنند، که بسیار خوشحالش کرده بود. پذیرفت و شروع کردند. خیلی سخت کوشانه و با جدیت و سرعت بالا کار می کرد و گاهی این استادش را خسته می کرد. هرچه بود انرژی او را نداشت. اما به هیچ وجه نمی خواست جا مانده باشد -که هر دو می دانستند مانده و به روی خودش هم نمی آورد. برای اینکه مداوم تر در جریان امور باشد شماره تلفن رد و بدل کرد. بعد از مدتی به یک تعطیلات چند روزه برخوردند و دعوت شد تا برای پیگیری کارها به منزل استاد سری بزند. برایش شگفت آور بود، همانگونه که پیشنهاد مقاله یا رد و بدل کردن شماره بود، و همانطو که لحن مهربان، صمیمی و دوستانه شگفت آور بود. دیگر اکنون دوستش می داشت، همانطور که مادر یا یک دوست صمیمی و خوب را دوست می داشت. برای کاری که با او می کرد حسابی ارزش قایل بود و زمان می گذاشت. می خواست همیشه چیز جدیدی برای گفتن داشته باشد. آن چند روز نیز حسابی کار کرده بود. خوانده بود، نوشته بود و تحلیل کرده بود. ایده های جدید پرورانده بود و جدول ها و نمودار ها ساخته بود.
به زمان قرار نزدیک می شد. کارها را بست و بلند شد. هنوز به اندازه کافی زمان داشت. ابتدا به حمام رفت و بعد از ان حسابی به خود رسید. در انتخاب پوشش سلیقه خوبی داشت، اینبار وسواس هم به خرج داد. در تمام مدت ملاقاتش را در ذهن می آورد و با قرقره مکالمات و اتفاقات فرضی خوش بود. به اين فكر مي كرد كه چند نفر در منزل پذيراي او خواهند بود؟ ديدار چقدر رسمي و چقدر دوستانه خواهد بود؟ و فضاي مباحث علمي قرار است چگونه باشد؟ حتي به اين فكر مي كرد كه معماري و طراحي داخل منزل چه ويژگي هايي مي تواند داشته باشد؟ بالاخره به راه افتاد. آدرس سرراست بود؛ و به راحتي مي توانست آنجا را پيدا كند. زنگ را فشار داد. در باز شد. انگار قرار بود هيچ فرد ديگري جز او در اين لحظه پشت در نباشد. از بيرون، ساختمان ساده، شيك و كمي بزرگتر از متوسط به نظر مي رسيد. راهرو دلباز بود و بوي عطر در آن پراكنده بود. زماني كه به طبقه سوم رسيد، استاد با لباسي كه سادگي اش به چشم مي آمد -و همين از هميشه زيباتر جلوه اش مي داد- به استقبالش آمده بود. استاد دست دراز كرد.، با و دست داد. استاد لبخندي زد و صورتش را نزديك آورد و ...
داخل شدند و پذيرايي ساده اي به عمل آمد. گپ لذت بخش و صميمانه اي داشتند و كار را حسابي به نتيجه نزديك كردند. از كار كه فارغ شدند، استاد پيشنهاد شام را مطرح كرد. در تمام اين مدت حواسش بود كه بجز استاد فرد ديگري به خوشامد گويي نيامده است. فرصت خوبي بود تا بيشتر با استادش آشنا شود. شوهر استاد چند سالي بود كه مرده بود و دو فرزندش هم در دیگر نقاط دنيا به زندگي خود مي رسيدند. او نيز در اينجا تنها زندگي مي كرد و چه جالب كه مي گفت مدتي است ديگر احساس تنهايي نمي كند. با هم شام خوردند و گپ زدند و از ساعات خوش كنار هم لذت بردند. نه او مي خواست برود و نه استاد دوست داشت اين ميهماني پايان يابد. با وجودي كه كارهاي زيادي داشت، اما چنان غرق لذت مصاحبت با بهترين شاگردش بود كه علاقه اي به فكر كردن به كارهايش نداشت! از طرفي نمي دانست چگونه مي تواند موضوع را كش دهد. ناگهان فكر بكري به ذهنش رسيد. از شاگردش پرسيد آيا اهل نوشيدني هست؟ و او با لبخند پاسخ داد كه از اين پيشنهاد مسرور شده است، و زمان نوشيدن برخي از ديدگاه هايش را در اين مورد مطرح ساخت و ضمن آنها گفت كه برايش تعجب آور و جالب است كه استادش اهل نوشيدن باشد، و پاسخ شنيد كه اصولاً نيست، مگر در موارد بسيا خاص! و اين كلمه چنان زيبا در جمله جا خوش كرده بود كه مي توانست تمام احساسات خفته دانشجو را بر انگيزاند...
نوشیدند و استاد موسیقی ملایمی گذاشت. هریک به بهانه ای از جای خود برخاستند و باز به بهانه ای دیگر نزدیک یکدیگر ایستادند. دانشجو خود را مشغول تماشای یک عکس بسیار زیبا نمود و استاد به فاصله چند سانتیمتری پشت سرش ایستاد و در مورد تابلو مطالب غرور انگیزی گفت، که همه ما می دانیم با وجود صحت، مقصود دیگری داشت. دانشجو آرام برگشت. آنقدر به استاد نزدیک بود که نفسشان به صورت هم برخورد می کرد. در چشمان استاد می نگریست. هردو لبخند ولع انگیزی به لب داشتند و چشمانشان از مستی و چند چیز دیگر نیم باز می نمود، و هردو می دانستند که از هر لحظه دیگری هشیارترند. در اغلب داستان های مشابه، در این لحظه یا شاگرد به دلیل شرم و حیا و یا به دلیل احساس عدم توانایی و یا به هزار و یک دلیل دیگر آرام از کنار استاد می گذرد و با وی وداع می کند، و یا استاد با دلایل مشابه و ترس از هزار و یک اتفاق از آنجا دور می شود، و به هر حال هردو به همراه خواننده گرامی در خماری بدی باقی می مانند. اما اینبار، برخلاف تمام آن داستانها، آنچه اغلب ما دوست داریم اتفاق افتاد. یعنی هردو با آرامش بسیار شروع به در آغوش کشیدن یکدیگر کردند و سخت بدن دیگری را بر بدن خود فشردند، و بعد از جرعه دیگری که نوشیدند، عمیقاً یکدیگر را غرق بوسه کردند...
پسر پول را می گیرد، زنبیل را برمی دارد و با انرژی و هیجان کودکی خود به سمت در می دود. زنبیلش بلند است و روی زمین کشیده می شود. در را باز می کند و از راه پله پایین می آید. طول حیاط را طی می کند و وارد کوچه می شود. خیالپردازی اش شروع می شود. از آنجا که بارها و بارها مسیر را پیموده، نیازی به توجه به اطراف خود ندارد و در عوالم کودکانه خود با خیال راحت به فانتزی ها و خیالپردازی هایش می رسد. به سوپرمارکت مورد نظر می رسد. بارها آنجا بوده است. فروشندگان او و مادرش را می شناسند.
شیرها را درون زنبیلش می گذارند. باید ۵۰ تومان را بپردازد. یادش می آید که پول را از مادر گرفته، اما در جیبش نگذاشته است. انتظار داشت هنوز پول در میان مشتش باشد. مشتش را باز می کند و آن را خالی می یابد. همه جیب هایش را می گردد. دو باره و سه باره می گردد. پول را نمی یابد. از مغازه بیرون می آید. به کلی دگرگون و مضطرب است. مسیر سوپرمارکت تا کوچه را سه بار با دقت، نگرانی و اشک می رود و برمی گردد، شاید گمشده اش را بیابد. دیگر علاوه بر گم شدن پول، دیر هم شده است. می داند که مادر نگران می شود، و می داند که مادر ناراحت می شود. مرد موقری او را درحال گریه و جستجو می بیند.
پسر با خوشحالی پول را می گیرد و از مرد بخاطر پیدا کردن ۵۰ تومانی گم شده اش تشکر می کند. دیگر آنقدر دیر شده است که فرصت بازگشت و خرید شیر را نداشته باشد. با خود فکر می کند که به مادر خواهد گفت کیشگا شیر نداشته است. به سمت منزل می دود...
راستی، سفرنامه گرگان و میانکاله رو به زودی میگذارم روی وبلاگ.
من چند ساعتی وسط شب قدرت بیناییم رو از دست دادم، و به همه اونچه بالا گفتم فکر کردم. به اینکه وقتی یک بینا کور میشه چی میشه؟ دوباره از اول نمیگم، برگردید خودتون بخونید، اما از بیرون. یعنی مثلاً اینکه چرا کورها نمیتونند SMS بخونند؟ یا به اندازه بیناها با کامپیوتر کار کنند، یا به اندازه اونها کتاب داشته باشند که بخونند. یک کور چجوری می تونه زیبایی های طبیعت رو درک کنه و ...
کدوم یک از شما مسلمون ها وقتی روزه میگیرید یاد گرسنه ها می افتید؟ بعد وقتی یادشون می افتید چی میشه؟ چکار می کنید؟
|
|