تبليغاتX
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
 
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
 
 
وبلاگ شرح سفرهای شخصی در ایران، شاید هم چیزهایی بیشتر
 
بعضی وقتها، یه چیزهایی هست که مثلاً آدم لازم داره، یا حتی لازم نداره اما دوست داره داشته باشه. اما یه جورایی انگار نمیره برای خودش تهیه بکنه. یا اصلاً بهش نمیچسبه اگه خودش برای خودش تهیه بکنه. دوست داره کسی بهش هدیه بده! چیز خاص و زیادی هم نیست ها، حتی شاید یه جورایی پیش پا افتاده باشه! اما خیلی دوست داره هدیه بگیره! به کسی هم نمیگه مثلاً فلان چیز رو برام هدیه بگیرید. میگه اگه کسی بفهمه من یه همچین چیزی دوست دارم و برام هدیه بگیره اون ارزش داره و خوشحالم میکنه!
بعد فکر کن یهو یکی پیدا میشه که اونو بهت هدیه میده!! میفهمی چه حسی داره؟! میفهمی چقدر آدمو خوشحال میکنه؟ نمیفهمی که! تو که تو این موقعیت نبودی ببینی چقدر آدم خوشحال میشه! اینقدر که میخواد سکته کنه از خوشی! اما بهتر که نبودی!! آخه اگه اون موقع از خوشی سکته نکنی، حتماً یه وقتی غمباد میگیری و دق میکنی!!!
 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:34  توسط میثم  | 
بخشی از شعری سروده حمید مصدق

«...
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه! از آن پاکتری
تو بهاری! نه، بهاران از توست!
از تو می گیرد وام، هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هزیان از توست!
زندگی از تو و مرگم از توست!
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه،
عاقبت هستی خود را دادم
...»

... !

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 22:22  توسط میثم  | 
 
  بالا