تبليغاتX
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
 
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
 
 
وبلاگ شرح سفرهای شخصی در ایران، شاید هم چیزهایی بیشتر
 
یک دوست خوب پژوهشی آغاز کرده. تقریباْ تمام دوستان من که این وبلاگ رو میخونند معمولاْ اول وبلاگ او رو خوانده اند. اما برای خودشیرینی  هم که شده لینک پستی که خواسته تا کمکش کنیم رو اینجا میذارم. اگر این وبلاگ رو دیدید برید به لینکش و به سوالهاش جواب بدید. ممنون.

پژمان نوروزی - پژوهشی در باب تحصیلات تکمیلی

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:31  توسط میثم  | 

آلاگارسن. مهمونی. مریم. وداع.

سرکوچه. انتظار. تاکسی. بحث همیشگی. شرط بندی. حماقت. قبن. فراموشی.

گپ و شادمانی. ساعات خوش. دوستان خوب. خنده. خنده. خنده. عکس یادگاری.

یادگاری. احساس خوب. خداحافظی با همه.

حیاط. نفر آخر. گپ خصوصی. 45. حس خوب. وداع شیرین.

دییییییییییییییییییییییـ........... (د)

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 13:27  توسط میثم  | 
اول مریم گفت یک سفر باهم بریم. آخه هفته دیگه داره میره و تا حدود 1 سال دیگه نیست. من شورمست رو پیشنهاد کردم و با دوستاش مطرح کرد و به نظر همه چیز خوب بود. قرار بود 4 شنبه عصر بریم و جمعه شب برگردیم. اما چون هفته دیگه خودش مسفر بود به نظرش اومد که استرس داره و براش مهمه که بیشتر تهران باشه و گفت برنامه رو عوض کنیم. چیکارش کنیم؟ 5 شنبه عصر بریم قله توچال و اونهایی هم که کوه نورد نیستند جمعه صبح با تله کابین بیان و بریم شهرستانک. من بدم نمیاد مخصوصاً که دوست دارم طلوع رو از رو قله ببینم. اوکی پس همین کارو میکنیم. 5 شنبه صبح اومدم و کمی به کارهام رسیدم و ناصرخسرو سری زدم و بعدهم پایتخت که اسکنر ببینم و با توماج و سحر هم برای برنامه هماهنگ کردم.

عصر شد و مهدی خبر داده بود که صبح میاد و مریم هم با اینکه زورش رو زده بود به این نتیجه رسید که نمیتونه شب بیاد و صبح زور میاد سمت قله. کمی هوا خراب بود و اینترنت چک کردیم دیدیم خیلی هم اوضاع خراب نیست و فقط کمی قراره بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه، وای اگه بارون بزنه!

با اینکه خسته بودم و خیلی دوست داشتم کمی بخوابم اما با توماج قرار گذاشتم و 7:30 تجریش بودیم. تا 8 هم خرید کردیم و سوار تاکسی و 8:30 دربند؛ و حرکت کردیم رو به بالا...

بسیار مسیر عالی و خلوت بود و دوست داشتنی. آسه آسه تا کافه امداد رفتیم و اونجا چای خوردیم دوباره رو بالا. 12 شیرپلا بودیم و در عین خستگی و بی اونکه شام خورده باشیم با پررویی تمام ادامه دادیم سمت ایستگاه سنگ سیاه! خیلی سعی کردم آروم حرکت کنم چون راستش هم خودم 1 سال و نیم بود ارتفاع نگرفته بودم، و هم توماج دفعه اولش بود. واسه همین هم ساعت 3:30 رسیدیم سنگ سیاه و توماج ماکارونی رو گذاشت رو اجاق. تا گرم بشه بساط رو پهن کردیم و شام رو زدیم و خوابیدیم. ساعت 9 بیدار شدیم و وسایل رو دوباره بار زدیم و حرکت به سمت قله. مریم هم ساعت 5 راه افتاده بود و از مسیر ایستگاه 5 اومده بود بالا. لک و لک رفتیم و ساعت 12 رسیدیم قله که دیدیم مریم و ستاره و مهدی و سحر و سجاد و سامان هم اونجا منتظرمون هستند. بعد از احوالپرسی و استراحت رفتیم سمت هتل و کمی نشستیم و چیزهایی خوردیم. حوالی 2 دیگه داشت بارون میگرفت که راه افتادیم سمت پایین و چون حسابی خسته بودیم (من و توماج) تصمیم گرفتیم با بقیه با تله کابین برگردیم و بعد از مدتها یک تله کابین سواری بی مزه هم کردیم!

بعد هم که رسیدیم پایین با تاکسی اومدیم سر ولنجک و نخود نخود! بعد از مدتها برنامه خوبی بود. از این برنامه لذت خوبی بردم و دوست دارم کمی ادامه پیدا بکنه. امیدوارم...

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 18:1  توسط میثم  | 
سفرنامه ناکجا آباد 2*

4 شنبه صبح ۱۷/۵/۸۶ طبق معمول هر هفته هشتگرد بودم و آنتن نداشتم. از 2 هفته پیش با علی هماهنگ کردیم که این تعطیلات سفر ناکجا آباد 1 رو تکرار کنیم و دیگه با هم تماس نداشتیم. منم خیلی برنامه ام معلوم نبود...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:59  توسط میثم  | 
 
  بالا