|
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
|
||
|
وبلاگ شرح سفرهای شخصی در ایران، شاید هم چیزهایی بیشتر |
پسر پول را می گیرد، زنبیل را برمی دارد و با انرژی و هیجان کودکی خود به سمت در می دود. زنبیلش بلند است و روی زمین کشیده می شود. در را باز می کند و از راه پله پایین می آید. طول حیاط را طی می کند و وارد کوچه می شود. خیالپردازی اش شروع می شود. از آنجا که بارها و بارها مسیر را پیموده، نیازی به توجه به اطراف خود ندارد و در عوالم کودکانه خود با خیال راحت به فانتزی ها و خیالپردازی هایش می رسد. به سوپرمارکت مورد نظر می رسد. بارها آنجا بوده است. فروشندگان او و مادرش را می شناسند.
شیرها را درون زنبیلش می گذارند. باید ۵۰ تومان را بپردازد. یادش می آید که پول را از مادر گرفته، اما در جیبش نگذاشته است. انتظار داشت هنوز پول در میان مشتش باشد. مشتش را باز می کند و آن را خالی می یابد. همه جیب هایش را می گردد. دو باره و سه باره می گردد. پول را نمی یابد. از مغازه بیرون می آید. به کلی دگرگون و مضطرب است. مسیر سوپرمارکت تا کوچه را سه بار با دقت، نگرانی و اشک می رود و برمی گردد، شاید گمشده اش را بیابد. دیگر علاوه بر گم شدن پول، دیر هم شده است. می داند که مادر نگران می شود، و می داند که مادر ناراحت می شود. مرد موقری او را درحال گریه و جستجو می بیند.
پسر با خوشحالی پول را می گیرد و از مرد بخاطر پیدا کردن ۵۰ تومانی گم شده اش تشکر می کند. دیگر آنقدر دیر شده است که فرصت بازگشت و خرید شیر را نداشته باشد. با خود فکر می کند که به مادر خواهد گفت کیشگا شیر نداشته است. به سمت منزل می دود...
«نفرت چشمها را نزدیک بین میکند ، خشم آستیگمات
ترس آنها را پف میدهد، دروغ آنها را از حدقه بیرون میزند
پنهان کاری آنها را فراری میکند ، مهربانی آنها را چروک دار
امنیت آنها را قرمز میکند ، فاصله آنها را سفید
عشق چشمها را روشن میکند ، صبر آرام بخش»
اسم این دوست من علی نورانی بود، یادش در حافظه ها ماندگار...
اما امسال برنامه با همیشه خیلی فرقا داشت! در حدی که من گاهی به این فکر می کردم که شاید بد نباشه به تحول و تغییر توی سنت اندیشید! اولاً که وقتی رسیدم ونک کلاً 3 نفر منتظرم بودند -صالح، محمد و آراز! بعد هم که دیدیم گویا قرار نیست خیلی به این جمع اضافه بشه. اولین جمله صالح این بود که "میثم به قوم آفت زده!" آراز رفت رویا و مرضیه رو بیاره و ما هم با تلفن سعی کردیم بقیه رو پیدا کنیم. اوضاع برخی که از قبل معلوم بود:
- روزبه و پروانه که نمی تونستن بیان. از آریزونا راه زیادی تا میدون ونک داریم!
- بهنام فرفری هم که نمی تونست بیاد. اونم باید کلی خرج می کرد تا از مونترال به میدون ونک برسه!
- بهنام غیرفرفری! هم که خوب! صبح تازه راه افتاده بود سمت یزد!
- حامد و زهره هم که اضولاً از چند وقت پیش رفته بودند خوز.
- نازی و مجید هم که خوب نمی تونستن بیان دیگه! چی میگی!
اما بقیه رو پیگیری کردیم:
- اعظم که خدا عمرش دهاد! رسماً پیچوند!
- آزاده و مسعود که من نمیدونم بهانه دیگه ای بلد نیستن؟! عجیب نیست که مسعود ظهر 29 اسفند سر کار باشه و یکی از دوستاشون هم 1 فروردین بخواد بپره و همون شب گودبای-پارتی داشته باشه؟!
- علی که قربونش برم دست هرچی زز بوده از پشت گره زده به هم!
- شهرزاد هم که ماشالله! روز آخری خدا بد نده! شفای عاجل!
و اما:
- توی راه بودم که بابک زنگ زد و گفت که بهشت زهراست. که توی پارک بهمون رسید.
- توحید هم که از صبح کوه بود جلوی در پارک دستگیرمون کرد.
خلاصه با کلی احساس یتیمانه با صالح و محمد از ونک اومدیم تا هایدا و آراز رفت دنبال رویا و مرضیه. منتظر شدیم تا رسیدند و سفارش دادیم. تا اینا بیان رفتم از فروشنده پرسیدم:
- آقا شما امروز تعطیل می کنید کی دوباره باز می کنید؟
- آقا کی گفته ما تعطیل می کنیم؟
- ؟!؟!؟!؟
- ما امروز تا شب هستیم، فردام میایم، پس فردام میایم، همه عید هم میایم، 13 هم میایم، بعدشم میایم،...
- آقا قبول !!...
خلاصه ما به این نتیجه رسیدیم که اینا کار و زندگی ندارند!
یک اتفاق باحال دیگه هم افتاد! اونهایی که توی غذا فروشی (هایدا) کار می کنند خودشون ناهار از بیرون می خرند!
خلاصه خریدیم و اومدیم پارک و توحید هم رسید.
رفتیم داخل پارک و از در شمالی هم وارد شده بودیم. اون قسمت رو برای کسانی که صبح ها برای ورزش میان تجهیز! کردند. یعنی مشتی آهن پاره به هم جوش دادند که کارهایی می تونی باهاشون بکنی و توهم دستگاههای بدن سازی بگیردت! همه هم با وزن خودت!! و ما مدت زمان خبی رو صرف کردیم تا نحوه کار اونها رو کشف کنیم...
تقریباً نیمی رو کشف کردیم و به جای خوبی رسیدیم که می تونستیم نهار بخوریم. نشستیم و دور هم خوردیم و خندیدیم. حین خوردن کشف کردیم که آراز مهمترین مشکلش تو خریدن دوربین دیجیتال باتریش هست! آخه معمولاً همه اول همه ویژگی ها رو می پرسن و قیمت و کلی درمورد شرکت و گارانتی اطلاعات می گیرند و بعدم که خریدند از یک حرفه ای یاد میگیرند، وقتی باتریش تموم شد و خواستند عوض کنند نگاه می کنند ببینند باتریش چی هست تا برند و بخرند! آراز اولین و تنها سوالش درمورد دوربین های مختلف این بود که باتریش چیه؟! -تازه ما فهمیدیم سیگار رو هم می جوه!! و خوب فهیمیدیم چرا با باتری مشکل داره !!!
بعد از نهار سعی کردیم بقیه اون آهن پاره ها رو کشف کنیم. تقریباً 2 تاش مونده بود که متوجه شدیم به پایه هرکدوم نحوه استفاده اش رو نوشته!!
بگذریم. دور استخر چرخی زدیم و تازه توی ورودی استخر هم یک طاووس فکر کرده بود حالا چه خبره! همچین چتری باز کرده بود انگار همین الان داره از آسمون چی می باره!! خلاسه این بروبچ هم که بی جنبه، نیم ساعتی مشغول تماشای حماقت طاووس بودند!
بعد از پارک اومدیم سمت خونه ما. رسیدیم و نشستیم و با بچه ها توافق شد که به روزبه و پروانه زنگ بزنیم. پروانه چنان تیز منو شناخت که نتونستم سر به سرش بذارم. اول صبحشون هم بود. کلی همه باهاشون گپ زدیم و عید مبارکی کردیم. لازمه ذکر کنم در همین حین تلوزیون بیگانه هم داشت "مورچه داره" پخش می کرد. اونا که نمی دونند چیه از اونا که می دونند بپرسند. به زحمت فهمیدنش می ارزد. وسط حرف با روزبه و پروانه، بابک و آراز و رویا و مرضیه رفتند. قرار بود بابک کلاً بره و اون سه تا تا تجریش برند و برگردند. اونها که رفتند توحید هم گفت که می خواد بره. اینها که رفتند باز حس یتیمانه حاکم شد. آخه دوباره من موندم و محمد و صالح!
ولی با روزبه و پروانه عید مبارکی کردیم و کمی بعد از اینکه قطع کردیم تلفن زنگ زد:
- سلام. میثم؟
- سلام. بفرمایید.
- من سعیدم.
- آها! خوبی؟ (فکر کردم لابد باید بشناسم دیگه!)
- مرسی. منو روزبه دعوت کرده. شایدم پروانه!
- چیزه. خوب. ولی الان روزبه و پروانه اینجا نیستن ها!!
- (با خنده) آره خوب، یه کم دورند!
- آره.
و خلاصه آدرس دادم که بیاد. هنوز توی شوک بودم و دوباره شماره آریزونا رو گرفتم. قضیه این بود که روزبه و پروانه ما رو سورپرایز کردند و یکی از دوستای خوب رو که آنلاین دیدند بهش گفتند می خوای بری مهمونی؟ اون هم گفته آره. اونهام شماره منو دادند بهش. کلی حال داد خلاصه. من و محمد و صالح داشتیم دومورد فلسفه علم با هم گپ می زدیم که سعید رسید. بسیار سرحال تر و جوان تر از اونچه واقعیت داشت. کمی باهم نشستیم و آراز وو رویا و مرضیه هم برگشتند و بابک هم نرفته بود و باهاشون برگشت و دوباه جمعمون جمع شد. گویا سعید توی مونترال بهنام رو دیده بود. ما هم هماهنگ کردیم که سعید باهاش صحبت رو شروع کنه. بعد گوشی رو داد به من و با بهنام گپ زدم و کلی حال کردیم و با بقیه هم گپ زد. حسابی به همه مون حال داد شب عیدی حرف زدن با این سه دوست خوب. حس باهم بودنش مهمترین قسمتش بود. آراز و رویا عظم رفتن کردند و ما هم منتظر شدیم تا بابا اومد و همه با هم نشستیم و تا 12 گپ زدیم و با هم بودیم. دوساتن می دونند که حضور بابا چه تغییراتی در نوع باهم بودن ما ایجاد میکنه. به هر حال پیری گفتند و ریش سفیدی و بده پیمانه ای و ...
آخر شب هم اول سعید رفت و بعد هم صالح و گرامیانیده (این یده توی زیست شناسی پسوند خانواده هست! یعنی خانواده گرامیان، شامل بابک و محمد و مرضیه)
امسال 29/اسفند متفاوتی بود. ایدوارم هر سال متفاوت باشه. و امسال از هر سال متفاوت تر!!
سال نو مبارک...
|
|