تبليغاتX
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
 
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
 
 
وبلاگ شرح سفرهای شخصی در ایران، شاید هم چیزهایی بیشتر
 
سلام بروبچ! با اینکه کسی نپرسیده بود ولی فعلاْ حالم خوبه. دارم برنامه ۲۹ اسفند رو جور می کنم، با یه مسافرت ۵ روزه تو عید، اونم دور کویر. تا الان ۴ تا نوشته دارم که هنوز نرسیدم تایپ کنم. ۲ تا سفرنامه، یک داستان و یک خاطره. به زودی میرسند. همین.
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 15:46  توسط میثم  | 
 

با تمام منطقت

زیر و رو می کنی هر آنچه غیر منطقی است،

و نابود می کنی آنچه منطق پذیر نیست!

و نابود می کنی آنچه منطق پذیر نیست!

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 14:57  توسط میثم  | 
از جایش بلند شد. از روی میز برگه های کاغذ را برداشت. کتاب را زیر دستش گذاشت و شروع به نوشتن کرد. چند شب پیش با خود تصمیم گرفته بود که صبح فردایش برود. هنوز در ران هایش درد خفیفی احساس می کرد که گویا اثر آنفولانزایی بود که «عنوان؟!»اش را چند برابر معمول جلوه داده بود. بعد از آن پیشنهاداتی از بهترین دوستانش جهت خواندنش داشت. تا دیروقت مشغول مطالعات خود بود. صبح حوالی4:30 بلند شد و با خود حساب کرد که می تواند 5 از در بزند بیرون و حسابی اوج بگیرد و به موقع برای تماشا به دیگران برسد، اما خسته تر از آن بود که حوصله اش را داشته باشد. پس دوباره خوابید. حوالی 10 بیدار شد، کمی با کنترل تلویزیون بازی کرد –کاری که کمتر از او سر می زد! دوباره خوابید و برای نهار بیدار شد. با پدر و مادر نهار را خوردند و طبق معمول آنها از تاثیراتش در امان نبودند! بعد از نهار به اتاقش رفت و مطالعاتش را از سر گرفت. موسیقی هایش را دوست می داشت، میز کارش را هم همینطور. وقتی داشت مطالعه می کرد مادر با 2 استکان چای به اتاقش آمد و با هم گپی زدند و چای خوردند. وقتی مادر رفت تلفن منزل به صدا درآمد و پدر جواب داد. خواهرش بود که با مادر کار داشت. مادر که فارغ گشت به او گفت. او هم با پدر مطرح  کرد و شنید که قرار است بیایند. خودش رفت و به دخترش تلفن کرد. بعد از صحبت به اتاقش آمد و نقل قول کرد که گفته اگر بیایم و نباشی پوستت را می کنم! به او تلفن خواهم کرد. الان یا یا وقتی خواستم بروم. یادش نبود که ساعت اتاقش نیم ساعتی از ساعت رسمی عقب تر بود. از وقتی مادر باتری اش را تعویض کرده بود از تنظیم خارج شده بود.
از آنجا که چندان حوصله مطالعات مجردش را نداشت شروع کرد به حل کردن جداول سودوکو و هر چه می گذشت سرعتش بهتر می شد. در همان حدود 1ساعت سه جدول حل کرد. ساعت اتاقش 4:30 بود که بلند شد. زیر 2دقیقه حاضر شد اما وقتی خواست از در بیرون برود دید ساعت 5 است و یادش آمد که ساعت اتاقش عقب بوده است! به سرعت خارج شد و شماره دوستش را گرفت. سلام. چطوری. اونجا ساعت چنده؟ 5. ببین من الان از خونه زدم بیرون. خب عیبی نداره بچه ها هم نیومدند. خب، خداحافظ. سلام. حالا چرا قطع می کنی؟ من کجا باید پیاده بشم؟ خب خودت خداحافظی کردی! سر شونزدهم، برج های یاسمن. باشه خداحافظ. و شماره خواهرش رو گرفت که باتری تمام کرد. اصولاً تلفنش ایراد داشت، مثل خیلی از وسایل الکترونیکی دیگه اش! هر چند که این اواخر بهتر شده بود. خودش رو رسوند. سر شانزدهم یکی دیگه از بچه ها از ماشین دیگه ای پیاده شد و با هم احوالپرسی کردند و به سمت برجهای یاسمن رفتند. رفتند بالا و بعد از احوالپرسی با دوست جدید هم آشنا شدند. اول به خواهرش تلفن کرد تا بگوید کمی دیرتر می رسد، و بیشتر از کمی هم دیر رسید. با دوستانش "برات" رو دیدند و تا سرحد مرگ خندیدند. وقتی بعد از فیلم کمی اتاق رو گشت، و سری به کتابخانه کشید، آنچه به دنبالش بود یافت. کوری، اثر ژوزه ساراماگو. برداشت که ببرد. ممانعت شد. چرا؟ چیزهایی درونش نوشته ام. قسم می خورم که نخوانم. آخر مردک تو که به چیزی اعتقاد نداری! به چی قسم می خوری؟ و همه از منطق ساده و شفاف جمله خندیدند. بده پاکشان کنم. چجوری؟ بامداد پاک کن! وکمی طول کشید تا پاک شود. 1ساعتی از وعده خواهرش تاخیر کرد، اما رسید. با هم شام خوردند و گپی و گفتی وقتی رفتند شروعش کرد. 11 تا 3:30 می خواند. صبح 7 بیدار بود. لباس پوشید و به راه افتاد. در تاکسی می خواند. جذاب بود. بخش های اول کتاب تجربیاتش را بیان می کرد و بعد از آن به تعقیب پایان داستان می شتافت. تمام روز خواند. در میانه اش به کارهایی هم رسیگی کرد و باز خواند. در تمام روز جز چند لیوان نسکافه و چند عدد بیسکوییت، زمان بیشتری برای خوردن صرف نکرد. در دنیای وسیع اطلاعات موضوعات جذابی یافت که رسیدگی به آنها را به بعد موکول کرد، چون می خواست بخواند. از پشت میزش بلند شد. موسیقی اش را در گوش چپاند و بیرون زد. در راه می خواند. وقتی از اتوبوس پیاده شد سرش گیج می رفت. کمی ایستاد تا هوای تازه بخورد و حالت تهوعش را قورت دهد. از خیابان رد شد. چیزی برای خوردن خرید تا نوای رسیدن به منزل را داشته باشد. رسید و تا انتهای شب می خواند. پیش از شام در حالت منگی نطق قرایی در مورد تنوع در سطوح مختلف ذهنی برای مادرش کرد. بعد از شام احساس قوت پیدا کرد. در تختش دراز کشید و تمامش کرد. همه اش را خواند. شاید منتظر پایان متفاوت تری می بود. کتاب را بست و خواست بخوابد که جملاتی از ذهنش گذشتند. با خود گفت حیف است ننویسمشان. از جایش بلند شد از روی میز برگه های کاغذ را برداشت. کتابی که تازه تمام کرده بود را زیر دستش گذاشت و شروع به نوشتن کرد. چند شب پیش با خود تصمیم گرفته بود برود. فکر می کرد ورزش برای رمق پاهایش و توان از دست رفته اش -که آنفولانزا آن را از او ربوده بود- مناسب باشد. فکر کرد می تواند چند بار دور بزند و هر بار به نوعی روایت کند. و فکر کرد می تواند جمله اول را در آخر دوباره تکرار کند –یا بالعکس! اما فکر کرد شاید اولی جذاب تر باشد. بعد دید چندان حوصله اش نمی گیرد. پس آنرا به خواننده وا گذاشت و با خود اندیشید چه بی پروا آنچه را همه در لفافه انجام می دهند او با صراحت باز می گوید!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 20:12  توسط میثم  | 
استاد لحظاتی از کلاس بیرون می رود. به هر دلیلی میان دانشجویان (دوره ارشد) صحبتی پیرامون کنکور کارشناسی رخ می دهد. در میانه صحبت استاد به درون کلاس باز می گردد و متعجبانه می پرسد

  • شما هنوز در مورد کنکور صحبت می کنید؟! فراموشش کنید. تموم شده دیگه!
  • آخه استاد مهمه!
  • جداْ چرا؟ مگه توی دانشگاه چه خبره؟
  • آخه استاد اون بیرون هم خبری نیست!
  • آره، ولی اینجام خبری نیست! همه مشاغل ارزشمندند. توی شهر به همه حرفه ها نیاز هست. (استاد شهرسازی هم تدریس می کند) شما ببینید مثلاْ یک نانوا، آهنگر، نجار، نقاش، همین راننده ها. همه می دونیم که همه شون مورد نیازاند...

و ادامه می دهد به تمام حرف های تکراری که گوش همه مان به آنها آشناست. اما در میان میان در ادامه گفتار لالایی گونه استاد، به این فکر فرو می روم که شنیدم

  • جداْ چرا؟ مگه توی دانشگاه چه خبره؟
  • آخه استاد اون بیرون هم خبری نیست!

و این سوال مهم که اصلاْ خبر چیه؟ ما دنبال چه چیزی می گردیم؟ چی توی زندگی ما رو به سمت دانشگاه، بازارکار، حرفه، تخصص یا تشکیل خانواده سوق می ده؟ چی باعث میشه که برخی مون امنیت شغلی و زندگی کارمندی رو انتخاب کنیم و بعضی دیگه اهل خطر و مدیریت و تجارت باشیم؟ و مهم تر از همه واقعاْ کدوم ما می دونیم کجا ایستادیم و به چه سمت و سویی در حرکتیم؟ و کدوم ما جایی که هستیم رو با دید باز و تفکر قبلی انتخاب کردیم؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 17:6  توسط میثم  | 
ما ۲۰ تا ۲۲ بهمن به مقصد میانکاله خارج از تهران بودیم، و من این سفرنامه رو حین مسافرت و در زمان های آزاد نوشتم. توی اوتوبوس، محل اسکان، یا هر جای دیگه. فعلاْ ۲ تا سفرنامه جا انداختم که نمیدونم دیگه بنویسم یا نه. آخه خیلی ازشون گذشته! یکی گزارش برنامه کوه با بروبچ دانشگاه هست به آبشار سوتک، و یکی هم باز گزارش سفر کوه بازهم با بروبچ دانشگاه و اینبار به دره تارکوفسکی، که روز ۱۲ بهمن رفتیم. اما به هرحال این یکی سفر خیلی لذت بخشی بود. ازش عکس نمیگذارم توی سفرنامه، اما سعی کنید تصور کنید.
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 12:44  توسط میثم  | 
کتابش رو خوندم، و دلم گرفت.
ایتقدر ساده و روان بود که ۳ ساعته تمومش کردم! اونم تو اوج بی حوصلگی!
ولی وقتی خوندمش دیگه نمیتونستم بخوابم! و البته کلاس صبحم رو از دست دادم.
بجز همه کتاب که خیلی خوب بود و دور از انتظار هم نبود، ۲ جاش رو دوست داشتم:

دومی
«... در آن نگاه چیزی مانند یک هشدار ملودراماتیک نبود بلکه یقیناْ داشت می گفت :چرا احتیاطو گذاشتی کنار؟ درباه من و همه چی. هشدار مردی که عاشق کسی یا چیز دیگری است که در حال حاضر پیش رویش نیست، یا می پندارد زمانی در زندگی اش بُعدی طبیعی و درونی از چیز با اهمیت و مرموزی را از دست داده یا فدا کرده است.»

و اولی
« نه سرزمین هرز، که بزرگ جنگلی واژگون
شاخ و برگ هایش همه در زیر زمین.»

درباره اش حرف زیاد میشه گفت، ولی غوطه خوردن توی جو کتاب رو خوشتر دارم!

کار سلینجر بود.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 11:37  توسط میثم  | 
 
  بالا