|
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
|
||
|
وبلاگ شرح سفرهای شخصی در ایران، شاید هم چیزهایی بیشتر |
با تمام منطقت
زیر و رو می کنی هر آنچه غیر منطقی است،
و نابود می کنی آنچه منطق پذیر نیست!
و نابود می کنی آنچه منطق پذیر نیست!
و ادامه می دهد به تمام حرف های تکراری که گوش همه مان به آنها آشناست. اما در میان میان در ادامه گفتار لالایی گونه استاد، به این فکر فرو می روم که شنیدم
و این سوال مهم که اصلاْ خبر چیه؟ ما دنبال چه چیزی می گردیم؟ چی توی زندگی ما رو به سمت دانشگاه، بازارکار، حرفه، تخصص یا تشکیل خانواده سوق می ده؟ چی باعث میشه که برخی مون امنیت شغلی و زندگی کارمندی رو انتخاب کنیم و بعضی دیگه اهل خطر و مدیریت و تجارت باشیم؟ و مهم تر از همه واقعاْ کدوم ما می دونیم کجا ایستادیم و به چه سمت و سویی در حرکتیم؟ و کدوم ما جایی که هستیم رو با دید باز و تفکر قبلی انتخاب کردیم؟
دومی
«... در آن نگاه چیزی مانند یک هشدار ملودراماتیک نبود بلکه یقیناْ داشت می گفت :چرا احتیاطو گذاشتی کنار؟ درباه من و همه چی. هشدار مردی که عاشق کسی یا چیز دیگری است که در حال حاضر پیش رویش نیست، یا می پندارد زمانی در زندگی اش بُعدی طبیعی و درونی از چیز با اهمیت و مرموزی را از دست داده یا فدا کرده است.»
و اولی
« نه سرزمین هرز، که بزرگ جنگلی واژگون
شاخ و برگ هایش همه در زیر زمین.»
درباره اش حرف زیاد میشه گفت، ولی غوطه خوردن توی جو کتاب رو خوشتر دارم!
کار سلینجر بود.
|
|