تبليغاتX
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
 
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
 
 
وبلاگ شرح سفرهای شخصی در ایران، شاید هم چیزهایی بیشتر
 
دوستای خوبم! لطفاْ جمله اول پاراگراف دوم رو مرور کنید. درستش اینه که چند ساعتی نیمه های شب جمعه گذشته به شدت چشمام درد می کرد و می سوخت. بعدش هم که نسبتاْ آروم شد، تا صبح نه می تونستم بخوابم و نه می تونستم چشمام رو باز کنم که جایی رو ببینم. و به نوعی توی اون ساعت ها کوری رو تجربه کردم. بعداْ اون تجربه رو با کمی نعنا داغ و آویشن به خورد شما دادم، تا بتونم نتیجه گیری زیرش رو خوب بیان کنم. نگران نشید که بادنجان بم است و پادآفت هایش

راستی، سفرنامه گرگان و میانکاله رو به زودی میگذارم روی وبلاگ.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 16:0  توسط میثم  | 
سلام دوستای خوبم. همه تون می دونید که چقدر دوستون دارم. اما شاید دیگه نتونم اینجا چیز بنویسم و مجبور شم تعطیلش کنم. حتی شاید دیگه نتونم با کامپیوتر کار کنم. یا حتی دیگه نتونم سفر برم، یا کوه برم. سرعت زندگیم هم حسابی باید کم بشه. دانشگاه رو هم نمیدونم که میتونم ادامه بدم یا مجبورم ولش کنم. اما به هر حال دیگه نمیتونم از زیبایی های طبیعت لذت ببرم. یا اینکه چیزی بخونم. البته شاید بعد از مدتی بتونم دوباره بخونم، اما اونموقع هم نمیدونم چقدر خوندنی برام وجود داره. دیگه نمیتونم بدوم، یا بپرم لای در اتوبوس، یا از دیدن دخترهای جینگول بزک کرده لذت ببرم. حتی نمیدونم از این به بعد میل جنسی ام تحریک میشه یا نه!  یا مثلاً دیگه نمیتونم طراحی کنم. تازه می خواستم گیتار رو شروع کنم، که اونهم باید فراموشش کرد. حتی دیگه SMS هم نمیتونم بفرستم، یا برای خودم قهوه درست کنم، یا اینکه از جلوه کادوهای عید و تولدم لذت ببرم. همه این اتفاقا و کلی اتفاق دیگه با هم می افته. راستش من داشتم با یکی از دوستام یک کار آهنگری انجام می دادیم، و اون جوشکاری می کرد. ماسک هم یکی بیشتر نداشتیم. من سعی می کردم نگاه نکنم، اما گاهی نمیشد. و چشم های روشن هم که بیشتر حساسند. یک بار هم گل جوش داغ پرید توی چشم. تا شب همه چیز خوب بود، اما شبونه چشام درد گرفت و سوخت و مثل شیر ازش آب اومد و بیمارستان و دکتر و شبکیه و...
میتونید حدس بزنید!

من چند ساعتی وسط شب قدرت بیناییم رو از دست دادم، و به همه اونچه بالا گفتم فکر کردم. به اینکه وقتی یک بینا کور میشه چی میشه؟ دوباره از اول نمیگم، برگردید خودتون بخونید، اما از بیرون. یعنی مثلاً اینکه چرا کورها نمیتونند SMS بخونند؟ یا به اندازه بیناها با کامپیوتر کار کنند، یا به اندازه اونها کتاب داشته باشند که بخونند. یک کور چجوری می تونه زیبایی های طبیعت رو درک کنه و ...

کدوم یک از شما مسلمون ها وقتی روزه میگیرید یاد گرسنه ها می افتید؟ بعد وقتی یادشون می افتید چی میشه؟ چکار می کنید؟

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 17:37  توسط میثم  | 
فقط یک روانی میتونه به آدم کتاب «ناتور دشت» رو هدیه بده!
و فقط یک روانی میتونه معنی کلمه «روانی» رو بفهمه!
روانی فقط روانیه، چه سابقه آسایشگاه رو داشته باشه، چه نداشته باشه!
روانی ای که بقیه هم میفهمن روانیه، میره آسایشگاه و روانی ای که بقیه نمیفهمن، هنوز چیزی از روانی بودنش کم نشده! اما جداْ یک سوال مهم وجود داره:

به نظر شما انسان آنرمال کیه؟

از خوندنش خوشحالم!

 

پ.ن: ممنون از بابک روانی که به من روانی این کتاب رو هدیه کرد...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 13:56  توسط میثم  | 
به همه برو بچه هایی که ۵ شنبه شب خونه حامد و زهره بودند و داشتند تو تولد حامد و آراز بالا و پایین می پریدند سلام. از همه عذر می خوام. جداْ نشد! همه تون میدونید که خیلی دلم می خواست اما نشد! اول از همه باید به حامد و آراز تولدشونو تبریک بگم و بعدش از زهره و بقیه رفقا عذر بخوام که نبوم. نازی عزیز و مجید دوست داشتنی، دلم اینقدر براتون تنگ شده بود که نتونم نیام، اما جفت و جور نشد. به هر حال شماها منو می شناسید و همین برام کافیه که مطمئن باشم از قضاوتتون.
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 13:3  توسط میثم  | 
یک سوال مهم:

آیا می توانید میان
«یک فرد لا مذهب بی دین و کافر، که به اصول انسانی معتقد است»
و
«یک فرد مذهبی دیندار و یکتاپرست، که برای اصول مذهبی خود ارزش چندانی نمی شناسد»
قیاسی قایل شوید؟

تنها می توانم بگویم اصول فرد اول کاملاْ استنتاجی و متفکرانه اند، اما اصول فرد دوم در بهترین شرایط دیکته شده اند.

انصافاْ کدامیک از شما مسلمانان اصول دینتان را -آنگونه که توصیه شده است- خودتان نتیجه گرفته اید؟

پ.ن: تازگیها کتاب عقاید یک دلقک را خوانده ام!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 20:9  توسط میثم  | 
امسال خیلی برام حس داره!
بر خلاف سالهای گذشته که عادی میگذشت،
یا ۵ سال پیش که هیجان داشن،
اما امسال حس داره،
و خیلی غریبه!
شاید کمی شبیه نوستالژیا
اما به هر حال هرچی هست دوست داشتنیه

چیزی شبیه آرامش
حسی شبیه اینکه آدم بفهمه داره بزرگ میشه
و دلش نخواد
و ضمناْ بدونه که کاری هم از دستش بر نمیاد!
بعد فکر کنه که حداقل میتونه براش آرامش بخش باشه
و باشه!

همیشه خیلی دوست داشتم که دوستانم بی خبر بیان خونمون
و سورپرایزم کنن
بالاخره آخرش دیدم صبر کردن فایده نداره
امسال از دوستام خواستم، و براشون برنامه ریختم
تا سورپرایزم کنن!

برای بقیه اش هم برنامه دارم
صبح با چند تا از دوستان دانشگاهیم میریم کوه، دره تارکوفسکی، تبلور نوستالژیا
و بعد می خوام برم برای خودم کلی خرید کنم و حسابی تا عصر خوش بگذرونم
همه چیز آماده هست تا فردا روز خوب و مبارکی باشه
پروانه، بهنام، روزبه و مانی، جاتون پیشمون خالی و سبزه!

تولدم مبارک...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 19:31  توسط میثم  | 
«منابع طبیعی معمولاً به سه گروه منابع پایدار (انرژی خورشیدی)، منابع با توان تجدید پذیری (جنگلها، مراتع و تالابها) و غیرقابل تجدید (سوخت فسیلی، کانیها) تقسیم می گردند.»
شالوده آمایش سرزمین، مخدوم مجید، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ ششم ۱۳۸۴، ص ۴

این تقسیم بندی از آن جهت است که ما منایع را انسان محور تقسیم می کنیم. اصولاً آنچه در طبیعت وجود دارد را در خدمت انسان فرض کرده و به آن منبع نام می نهیم. اما این به اصطلاح منابع، پیش از حضور انسان بر زمین چه بوده اند؟ آیا چیزی بیش از عناصر تشکیل دهنده طبیعت بوده اند؟

حال در نظر آورید جهانی را که هنوز انسانی بر آن پای نگذاشته است. انواع گیاهان و جانوران و عناصر غیر زنده، همه با هم در تفاهم و یکپارچگی بسر می برند. در همین اثنا، یکی از این جانوران توانایی ایستادن بر دو پایش را پیدا می کند و می شود اشرف(!) مخلوقات.

این انسان آرام آرام از مغزش نیز می تواند بیشتر استفاده کند. به واسطه توانایی هایش، مسوولیتش نیز بیشتر می شود. با همان مغزی طبیعت را مُثله می کند که اخلاق، فلسفه، زبان و فرهنگ را می آفریند.

حال آیا این بشر، به واسطه تواناییش برای بهره کشی از طبیعت، اجازه این کار را نیز دارد؟ و مهمتر از آن آیا می تواند به خود اجازه دهد که انسان محور (anthropocentric) جهان را تقسیم نماید؟ و بر آنچه در طبیعت و جهان وجود دارد نام ها و معانی انسان محور نهد؟ و مساله اینجاست که تمام فرهنگ و رفتار و درک ما از اطرافمان در غالب زبان خلاصه می شود و بس!

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 16:19  توسط میثم  | 
می گفتند:
  خواهی نشوی رسوا   همرنگ جماعت شو

نشدیم؛ گفتند:
  خواهی نشوی همرنگ  رسوای جماعت شو

حال می پرسم:
 آیا هدف تنها همرنگ شدن است؟ آیا صرف سفیدی پیشانی، بدون فلسفه و علت کافی است؟ آیا صحیح است بگویم «من کلاغ را دوست دارم، تنها چون هیچکس او را دوست ندارد.»؟ آین دلیل کافی است؟
 و بعد، آیا برای همرنگ نشدن، راهکار «رسوای جماعت گشتن» راهکار مطلوب و مناسبی به نظر می رسد؟

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 16:12  توسط میثم  | 
ما مدتهاست که قراره برای کتابخونه نیاسر کلی کتاب هدیه کنیم! راستش پژمان به من گفته بود براش یه کاری بکنم، اما من هی پشت گوش مینداختم! و نمیدونم چرا به عقلم نرسیده بود که از وبلاگ استفاده کنم! به هر حال اگر کسی هست که می خواد به کتابخونه نیاسر کتاب اهدا کنه، با موسسه تماس بگیره : ۷۷۶۱۶۵۳۰ یا با من تماس بگیره : ۰۹۳۲۹۳۷۸۷۸۲
اسمتون رو توی کتاب مینویسید و به اسم خودتون کتاب اهدا میشه. اونجا هم تنها همین ۱ کتابخونه رو داره. منظورم اینه که هر کتابی ممکنه به دردشون بخوره. از کنکوری و کتاب قصه و کتاب کودکان و هرجور کتاب عمومی دیگه. حتی اگه کتاب تخصصی دارید که نمیخواید، یا آرشیو خاصی از مجله، هفته نامه و روزنامه موضوعی یا هر چیر دیگه. حتی شاید دلتون بخواد نشریه ای رو براشون مشترک بشید به عنوان هدیه! یا اینکه از روابط استفاده کنید و یک اشتراک رایگان براشون بگیرید...
به هر حال دست گرمتون رو می فشاریم! محکم!

بعدشم که توی وبگردی هام خبر تازه ای برای دوستداران راز داوینچی دارم. یک بازی زیبا مرتبط با موضوع کتاب. خودتون ببینید و لذت ببرید!

آخر هم اینکه اخلاق وبلاگ نویسی اجازه نمیده نگم بخش اول رو بعد از خوندن پست پژمان نوشتم!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:17  توسط میثم  | 
امروز بالاخره تصمیم گرفتم مقاله "مقدمه ای بر فلسفه محیط زیست" که ۲ پست پایین تر قولش رو داده بودم رو بذارم اینجا. فقط مشغول ذمه اید اگه بخونید و نظرتون رو بهم نگید!

راستش این اولین کار نگارشی جدی منه (اگه پست های اینجا رو به نوعی شوخی در نظر بگیریم ) واسه همینم نظر دوستام درباره اش برام مهمه...

لینک مقاله: فرمت pdf، حجم ۱۰۹ کیلوبایت

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 16:2  توسط میثم  | 
 
  بالا