|
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
|
||
|
وبلاگ شرح سفرهای شخصی در ایران، شاید هم چیزهایی بیشتر |
راستی، سفرنامه گرگان و میانکاله رو به زودی میگذارم روی وبلاگ.
من چند ساعتی وسط شب قدرت بیناییم رو از دست دادم، و به همه اونچه بالا گفتم فکر کردم. به اینکه وقتی یک بینا کور میشه چی میشه؟ دوباره از اول نمیگم، برگردید خودتون بخونید، اما از بیرون. یعنی مثلاً اینکه چرا کورها نمیتونند SMS بخونند؟ یا به اندازه بیناها با کامپیوتر کار کنند، یا به اندازه اونها کتاب داشته باشند که بخونند. یک کور چجوری می تونه زیبایی های طبیعت رو درک کنه و ...
کدوم یک از شما مسلمون ها وقتی روزه میگیرید یاد گرسنه ها می افتید؟ بعد وقتی یادشون می افتید چی میشه؟ چکار می کنید؟
به نظر شما انسان آنرمال کیه؟
از خوندنش خوشحالم!
پ.ن: ممنون از بابک روانی که به من روانی این کتاب رو هدیه کرد...
آیا می توانید میان
«یک فرد لا مذهب بی دین و کافر، که به اصول انسانی معتقد است»
و
«یک فرد مذهبی دیندار و یکتاپرست، که برای اصول مذهبی خود ارزش چندانی نمی شناسد»
قیاسی قایل شوید؟
تنها می توانم بگویم اصول فرد اول کاملاْ استنتاجی و متفکرانه اند، اما اصول فرد دوم در بهترین شرایط دیکته شده اند.
انصافاْ کدامیک از شما مسلمانان اصول دینتان را -آنگونه که توصیه شده است- خودتان نتیجه گرفته اید؟
پ.ن: تازگیها کتاب عقاید یک دلقک را خوانده ام! ![]()
چیزی شبیه آرامش
حسی شبیه اینکه آدم بفهمه داره بزرگ میشه
و دلش نخواد
و ضمناْ بدونه که کاری هم از دستش بر نمیاد!
بعد فکر کنه که حداقل میتونه براش آرامش بخش باشه
و باشه!
همیشه خیلی دوست داشتم که دوستانم بی خبر بیان خونمون
و سورپرایزم کنن
بالاخره آخرش دیدم صبر کردن فایده نداره ![]()
امسال از دوستام خواستم، و براشون برنامه ریختم
تا سورپرایزم کنن!
برای بقیه اش هم برنامه دارم
صبح با چند تا از دوستان دانشگاهیم میریم کوه، دره تارکوفسکی، تبلور نوستالژیا
و بعد می خوام برم برای خودم کلی خرید کنم و حسابی تا عصر خوش بگذرونم
همه چیز آماده هست تا فردا روز خوب و مبارکی باشه
پروانه، بهنام، روزبه و مانی، جاتون پیشمون خالی و سبزه!
تولدم مبارک...
این تقسیم بندی از آن جهت است که ما منایع را انسان محور تقسیم می کنیم. اصولاً آنچه در طبیعت وجود دارد را در خدمت انسان فرض کرده و به آن منبع نام می نهیم. اما این به اصطلاح منابع، پیش از حضور انسان بر زمین چه بوده اند؟ آیا چیزی بیش از عناصر تشکیل دهنده طبیعت بوده اند؟
حال در نظر آورید جهانی را که هنوز انسانی بر آن پای نگذاشته است. انواع گیاهان و جانوران و عناصر غیر زنده، همه با هم در تفاهم و یکپارچگی بسر می برند. در همین اثنا، یکی از این جانوران توانایی ایستادن بر دو پایش را پیدا می کند و می شود اشرف(!) مخلوقات.
این انسان آرام آرام از مغزش نیز می تواند بیشتر استفاده کند. به واسطه توانایی هایش، مسوولیتش نیز بیشتر می شود. با همان مغزی طبیعت را مُثله می کند که اخلاق، فلسفه، زبان و فرهنگ را می آفریند.
حال آیا این بشر، به واسطه تواناییش برای بهره کشی از طبیعت، اجازه این کار را نیز دارد؟ و مهمتر از آن آیا می تواند به خود اجازه دهد که انسان محور (anthropocentric) جهان را تقسیم نماید؟ و بر آنچه در طبیعت و جهان وجود دارد نام ها و معانی انسان محور نهد؟ و مساله اینجاست که تمام فرهنگ و رفتار و درک ما از اطرافمان در غالب زبان خلاصه می شود و بس!
نشدیم؛ گفتند:
خواهی نشوی همرنگ رسوای جماعت شو
حال می پرسم:
آیا هدف تنها همرنگ شدن است؟ آیا صرف سفیدی پیشانی، بدون فلسفه و علت کافی است؟ آیا صحیح است بگویم «من کلاغ را دوست دارم، تنها چون هیچکس او را دوست ندارد.»؟ آین دلیل کافی است؟
و بعد، آیا برای همرنگ نشدن، راهکار «رسوای جماعت گشتن» راهکار مطلوب و مناسبی به نظر می رسد؟
بعدشم که توی وبگردی هام خبر تازه ای برای دوستداران راز داوینچی دارم. یک بازی زیبا مرتبط با موضوع کتاب. خودتون ببینید و لذت ببرید!
آخر هم اینکه اخلاق وبلاگ نویسی اجازه نمیده نگم بخش اول رو بعد از خوندن پست پژمان نوشتم!
راستش این اولین کار نگارشی جدی منه (اگه پست های اینجا رو به نوعی شوخی در نظر بگیریم
) واسه همینم نظر دوستام درباره اش برام مهمه...
|
|