|
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
|
||
|
وبلاگ شرح سفرهای شخصی در ایران، شاید هم چیزهایی بیشتر |
آخه میفهمم که درد فهمیدن، چه درد کمر شکنیه!
پ.ن: به بهانه دردنامه پژمان!
نمي دونم شاعرش کي بود!
پ.ن: با این پست، برای امروز سه تا پست گذاشتم. یک مقاله درمورد فلسفه محیط زیست هم نوشتم که به زودی میذارم روی وبلاگ...





ما زنده به آنيم که آرام نگيريم موجيم که آسودگي ما عدم ماست
و نمي گم، اما مي دونم که اون چيزي که برام تو زندگي از هر چيزي مهمتر بوده تغيير بوده و کنارش يادم مياد که:
«روي سنگ قبر کشيشي چنين نوشته بودند:
من وقتي خيلي کوچک بودم، آرزويم اين بود که دنيا را تغيير بدهم و از فلاکت رها سازم
کمي که بزرگتر شدم با خود گفتم دنيا خيلي بزرگ است، بهتر است قاره مان را از رنج رها کنم
نوجوان بودم که فکر کردم قاره مان کار من نيست، خوب است کشورم را تغيير بدهم
در اوايل سنين جواني ديدم کشورم وسيع است، چه بهتر که در شهرمان تغييراتي ايجاد کنم
ميان سال بودم که به اين نتيجه رسيدم که شهر بسيار جاي بزرگي است، شايد بهتر باشد فکري به حال روستايمان کنم
پير شده بودم که با خود گفتم کاش مي توانستم در خانواده ام تغييراتي ايجاد کنم
اكنون در حالت احتضار به سر مي برم، فهميده ام كه بايد از خودم شروع مي كردم و خود را تغيير ميدادم، تا به واسطه آن خانواده ام تغيير مي يافت و به مدد خانواده روستايمان بهتر مي شد و روستاييان بر مردم شهر تاثير مي گذاشتند و مردم شهر کشور را بهتر مي کردند و با همين روند شايد روزي جهان نيز بهبود مي يافت!»
و باز مطالبي از هم افزايي نيروها در سيبرنتيک در اطراف جمجمه ام جيک جيک مي کند!
من چندان از فيلم و سينما سر در نمي آورم. اصلاً هم نميدانم كه صنعت فيلم سنگاپور در چه وضعيتي است، اما
در آخر پيوند جك نئو در ويكيپديا را مرور كنيد تا ببينيد كه اين فيلم ساز، همچين كشكي هم فيلم نمي سازد!
هرکدوم از شما دوستان که وبلاگ منو میخونید، زیر این پست خیلی خلاصه و مختصر، چند جمله ای درباره زندگی بگید. هیچ کاری هم نمیخوام باهاش بکنم و نوعی تفریح یا جمع کردن جملات مختلف درباره این موضوع (و موضوعات بعد در آینده) هست. میتونید اگر جایی چیزی دیدید یا خوندید نقل کنید، البته با نام صاحب اثر! حالا هم خودم شروع می کنم، و اونایی که منو میشناسن میتونن حدس بزنن چه خواهم نگاشت:
«...
آری آری زندگی زیباست،
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست،
گر بیافروزیش زقص شعله اش در هر کران پیداست،
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست!
...»
سیاوش کسرایی
جهان پیریست بی بنیاد از این فرهادکش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
چیزهای دیگری هم در جستجوهایم یافتم که چون از نزدیک درگیر ماجرا بوده ام، کمی غمگین شدم!
و اما روسری آبی
ماجرای عشق پاک یک مرد جا افتاده که پا به سن گذاشته به یکی از کارگران پاپتی و غربتی خود، که هم سن دختر وسطی وی است. و جالب اینکه این عشق دوطرفه نیز هست! و از همه جالبتر اینکه مرد، عاقل، بزرگ، با تجربه، آینده نگر، مدیر و مدبر نیز هست! با اینکه فیلم قدیمی هست، اما پیشنهاد می کنم اگه ندیدید ببینید...
میخوام چندتا پست پشت سر هم بگذارم...
رفته بودم کوه و داشتم بر می گشتم پایین
کی می خوایم آدم شیم خدا می دونه! اونم که دونستن و ندونستنش توفیر نداره!!
پ.ن:به نظر میاد وبگذر دیگه فیلتر نیست. تا دیشب هنوز فیلتر بود، اما خوشبختانه گویا دوست شده...
ضمناْ نسخه دیجیتالی کتاب به زبان اصلی به علاوه هر ۳ عنوان دیگه کتاب های دن براون نیز موجود است. اگه کسی خواست خبر بده...
اسم اون وبلاگ هم من و کتابهایی که خوانده ام هست.
به نقل از سارا:
یادش به خیر بهنام، اولین روزایی که چیزی به نام وبلاگ سر و کله اش پیدا شده بود، توی IBB با هم تو persianblog برای خودمون وبلاگ درست کردیم و باهم بی خیالش شدیم! و تو بعد از اون سفر به یاد موندنی اومدی و ۱۴ به در رو ساختی!
یادش به خیر بهنام اون سفر به یاد موندنی و "مد" مرحوم. سجاد و ندا و آرتمیس و بابک و مرضیه و شهرزاد و مد و همسرش، و پانتومیم هایی که توی قطار، هتل، ترمینال اتوبوس ها و حتی پیاده رو بازی می کردیم! دیگه کلمه ای نمونده بود که بازی نکرده باشیم! چجوری ۳-۴ روزه همه انیمشک و شوش و چغازنبیل و دز و خرمشهر و آبادان رو گشتیم و وقت اضافه هم آوردیم! و روز آخر که بهمون گیر دادن و غریبه هم بهمون گفتن!
یادش به خیر بهنام، سجاد و بابک و مرضیه و روزبه و پروانه و محمدرضا و غزال و صالح و فری و (این یکی رو اسمش یادم نیست!) که با هم چجوری 3 روز تو اسل محله از دنیا جدا بودیم، و امروز که تو کافه سهیل عکس هاش رو با هم نگاه می کردیم!
یادش به خیر بهنام، کافه سهیل نشستنهامون و گپ زدنهامون با جمع دوستان!
یادش به خیر بهنام، کافه سهیل و منویی که براش طراحی کردیم و جریاناتی که سرش پیش اومد!
یادش به خیر بهنام، همه 6 سال خاطره هایی که با هم نقطه نقطه تهران و ایران ساختیم!
دیشب که بهنام رو دیدم، قرار شد امروز چیزی از خودم بهش به یادگار بدم. صبح هرچی گشتم چیزی درخورش پیدا نکردم! و عزیزترین چیزهام رو برای عزیزترین دوستم آوردم!
دیشب که بهنام رو دیدم، قرار شد امروز چیزی از خودش بهم به یادگار بده، و یک کتاب که خیلی وقت پیش ازم امانت گرفته بود رو برام پس آورد! البته اون کارش رو انجام داد! این کتاب عملاً مال بهنام بود، فقط 5 سال پیش تو تولدم گفت یک روزی بهم میدش، و امروز داد!
بهنام عزیز، با تو خداحافظی نمیکنم!
عجیبه! با این همه تکنولوژی، هنوز وقتی آدم ها از کنارم دور میشن دلم میگیره!...
جریان از این قراره که من باید ۵ خصوصیت از خودم رو اینجا لو بدم! و بعد از ۵ نفر بخوام که این کار رو انجام بدن. این بازی از وبلاگ سلمان شروع شده و توسط پژمان به من رسیده، من هم ادامه میدم. اصولاْ خصوصیت لو دادن نه برام کار سختیه، و نه به نظرم کار بدی میاد
اما شاید پیدا کردن ۵ نفر برای ادامه بازی کمی برام سخت باشه که سعی می کنم تا آخر نوشتن خصوصیاتم اونها رو هم پیدا کنم...
خوب بریم سراغ ۵ خصوصیت من که شاید به نظر نیاد. یا حداقل من فکر می کنم که به نظر بقیه نمیاد!
(اگه جا داشت تا صبح می نوشتم!)
و حالا باید ۵ نفر رو معرفی کنم که بازی رو ادامه بدن. خب بگذارید ببینم....
از دوستای خوب دور و نزدیک، نسرین که باهاش خاطرات تلخ و شیرین زیادی دارم، چشمه که رویکردش رو دوست دارم، مانی که شاید هنوز خودش قادر به بازی نباشه و پروانه مسوولیت بازی مانی را به عهده بگیره، مسعود عزیز و با مرام که تازی وبلاگ بازی رو شروع کرده، و دست آخر idss به عنوان یک شخصیت حقوقی هم بد نیست ۵ تا از خصوصیت هاش رو بگه ![]()
حالا باید بریم ببینیم اینا چه مینویسند! با هم هستیم ![]()
پ.ن: دوستای خوبم می دونم که شاید این کار خلاف قوانین بازی باشه، اما اگه اجازه بدین میخوام ۶ نفر رو دعوت کنم. نفر ششم دوستم شبنم هست که میدونم ذوق این بازی رو داره...
راه افتاد تا 5 طبقه رو با آسانسور بیاد پائین، داشت فکر می کرد از کدوم مسیر راحت تر میرسه. اینقدر ذهنش مشغول بود که مدتی طول کشید تا اصولاًراه های منتهی به مقصد رو بتونه توی ذهن بیاره. بالاخره 2 راه رو پیدا کرد، و اونیکی که تصور می کرد پیاده روی کمتری داره رو انتخاب کرد و راه افتاد. پیش از رفتن با خودش گفت: با وجودی که سهیم شدم یک یادگاری ارزش کمی نداره! و به سمت مغازه ای راه افتاد. خرید کوچکی کرد و باز به سوی راهی که انتخاب کرده بودحرکت کرد. خیابان شلوغ بود و ترافیک! و توی راه تمام حواسش به رادیو بود که انگار خبر نسبتاً مهمی را می خواست بگه و نمی تونست! پیاده شد و تا سر خط تاکسی های مقصد پیاده رفت. اما انگار اشتباه کرده بود! از اونجا برای مقصدی که می خواست تاکسی نداشت! با خودش گفت: "اینهم یه توفیق اجباری! تا مسیری را قدم می زنم." و راه افتاد بالاخره بعد از نیم ساعتی قدم زدن رسید به جایی که دوباره می تونست برای مقصدی در میانه راه سوار ماشین بشه و سوار شد و رسید. و دوباره برای آخرین مسیر سوار می شد تا به مقصد نهایی برسه. کلی هم به خودش رسیده بود. آخه مهمونی خداحافظی یکی از بهترین دوستانش بود. گشت تا خطی ها رو پیدا کرد. 1 نفر عقب نشته بود و اون برای اینکه راحت تر باشه رفت و جلو نشست. کلی طول کشید تا ماشین پر بشه. راننده وقتی خواست سوار بشه، یکی از دوستانش هم اومد تا جلو بنشیند! اما اصولاً یک نفر جلو سوار می شد، و این دستور اداره راهنمایی و رانندگی بود. بگذریم که ماموران چندان توجهی نشان نمی دادند! اعتراض کرد اما جواب های معقولی نگرفت. دیرش شده بود و نمی خواست پیاده بشه! اما اصلاً هم دوست نداشت حقش گرفته بشه! کرایه خط رو پرسیده بود. تنها صبر کرد. به مقصد رسید. پیاده شد و تنها نیمی از مبلغ رو پرداخت کرد. راننده شکایت کرد.
راننده جرو بحث کرد و اون هم جواب داد. راهش رو کشید که بره، که راننده مبلغ رو پس داد. نگرفت.
راننده پول رو پرت کرد توی صورتش پیاده شد. دعوا شد! 2 تا مشت زد و 2 تا خورد، یک لگد هم زد، اما اونها 2نفری ریختند سرش. تنها با یک دست می تونست دعوا بکنه، آخه اون دستش پر بود! آخر جریان کتک خورده دعوا بود. اونهم پیش از مهمونی! اما اصلاًناراحت نبود. تمام اعصابش بهم ریخته بود، اما ناراحت نبود! چون برای حقش دعوا کرده بود. حتی اگر در لحظه به دستش نیاورده بود! باخودش می گفت اگه از 3 سیب زمینی دیگه ای که توی ماشین بودند فقط یکی از حق خودش دفاع می کرد، راننده مجبور بود کوتاه بیاد! اما همه مشکل این بود که بقیه سیب زمینی بودند! درکی از مفهوم حق نداشتند! همه ما سیب زمینی های محترم تنها اگه یک قدم برای حقوقمون براداریم هیچکدوم از این پایمال شدن ها در حقوقمون رخ نمی ده...
|
|