تبليغاتX
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
 
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
 
 
وبلاگ شرح سفرهای شخصی در ایران، شاید هم چیزهایی بیشتر
 
هر وقت کسی که میفهمه رو می بینم، دلم براش میسوزه!
و هرچی اون آدم بیشتر بفهمه، من بیشتر دلم به حالش میسوزه!!

آخه میفهمم که درد فهمیدن، چه درد کمر شکنیه!

 

پ.ن: به بهانه دردنامه پژمان!

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 15:30  توسط میثم  | 
آنکس که بداند و بداند که بداند                        اسب طرب از گنبد گردون بجهاند
آنکس که نداند و بداند که نداند                        لنگان خرک خويش به منزل برساند
آنکس که بداند و نداند که بداند                        بيدارش نماييد که تاخفته نماند
آنکس که نداند و نداند که نداند                        ميثم نامش نهيد تا عبرت جهان ماند!

نمي دونم شاعرش کي بود!

پ.ن: با این پست، برای امروز سه تا پست گذاشتم. یک مقاله درمورد فلسفه محیط زیست هم نوشتم که به زودی میذارم روی وبلاگ...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 13:2  توسط میثم  | 
دوشنبه زنگ زد و گفت جمعه مياي بريم کوه؟ گفتم با تمام قوا! چه پيشنهادي از اين بهتر؟ گفت پس به برو بچه ها هم خبر بده. گفتم من به مهدي و امين و خ.لندراني و سميه ميگم: فقط هم شماره همينا رو دارم. تو هم به بقيه بگو .... براي بچه ها پيام کوتاه فرستادم و از طرف من جز خودم هيچ کس نيومد (بابا تحويل!) از اونطرف هم هدي و سحر و نفيسه و محسن. اول قرار بود ساعت 7 تجريش باشيم، که بعدش شد 7:30. شبش رو تا صبح نخوابيده بودم. صبح جمعه (۱۵ دیماه ۸۵) زود (۶:۴۵) زدم بيرون تا بتونم طلوع را از بالاي تپه هاي کنار خونه ببينم، که هم ابر بود، هم دير ميشد، و هم مهمتر از همه جلوي خورشيد ساختمون کاشتن! زمستون اينجا خورشيد از افق باز بالا نمي آد و پشت آسمون خراشهاي الهيه طلوع ميكنه! ولي من از آسمون بنفش حسابي لذت بردم و رفتم سمت تجريش. چون هنوز ساعت 7:15 بود جاتون خالي رفتم حليم رو زدم و 7:30 رسيديم سر قرار. سحر اومده بود و بعد هم نفيسه و محسن رسيدند و آخر از همه هم هدي. راي عمومي اين بود که بريم درکه، و خوب رفتيم. به محض سوار شدن توي تاکسي شروع کردم به شوخي و گپ و گفت که سر صبحي سر حال بيايم. رسيديم درکه و راه افتاديم سمت کوه. بچه ها خيلي کفش خوب نپوشيده بودند و يکي دوباري چرت شون پاره شد بعد هم که به جايي رسيديم که مي تونستن ميني کرامپون (يخ شکن هاي کوچک) بخرند خريدند تا بيشتر چرتشون و البته استخوان هاشون پاره نشه! تا دوراهي کارا رفتيم و من پيشنهاد دادم بريم کارا. اما به بچه ها گفتم بمونيد تا برم و برگردم. راستش مي خواستم مسير آبشار رو پيدا کنم که نکردم. اما بجاش بچه ها رو نيم ساعتي توي سرما کاشتم نتيجه اين شد که وقتي برگشتم اول رفتيم کافه صبحانه خورديم و بعد رفتيم سمت کارا. پشت دره حسابي خلوت بود، و البته حسابي هم برف نشسته بود 2 ساعتي برف بازي سيري کرديم و کلي همديگر رو توي برف چال کرديم و خودمون رو توي برف پت کرديم و دل سيري از عزا در آروديم. کلي روي برف سر خورديم و خلاصه اين 2 ساعت رو توي اين دنيا نبوديم! بعد هم راه افتاديم و برگشتيم و توي مسير برگشت يک بحث فلسفي نسبتاً "بد نبود" با سحر و هدي داشتيم. بعد هم رسيديم پايين و سوار اتوبوس شديم و اومديم تجريش. با اين که مي دونم اصلاً نتونستم هيجان و لذت برنامه رو منتقل کنم، اما حسابي خوش گذشت. اينم از عکسهاش:

    

    

    

    

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 12:51  توسط میثم  | 
  • مي گه تو هنوز ليبلي که بهت چسبوندن رو با خودت داري! هنوز تو توهم اون دوران زندگي مي کني. ما همه وقتي اومديم بيرون، يکي زودتر و يکي ديرتر، به اين نتيجه رسيديم که بايد مثل بقيه بود. بقيه هم اوضاعشون بد نيست، فقط همه زرنگن! کسي نشون نمي ده، اونموقع تو که نشون ميدي ميشه بده! همه ميگن نگاش کن! فکر ميکنه خيلي بارشه! تو بايد ادعات رو کنار بذاري. البته نميگم هيچي نگي ها! الان با حرف هاي من اعتماد به نفست رو از دست ندي! ديگه نتوني جايي حرف بزني بعد بگي من گفتم! ولي کلاً خيلي هم اين طور رفتار درست نيست!
  • مي گم من هيچ موقع مثل بقيه ... بودن را دوست نداشتم. هميشه جلوي خودم را گرفتم که مثل بقيه نشم. اگر جايي هم احساس کنم چيزي را فهميدم و ديگران نفهميدن، وظيفه خودم مي دونم برداشتم رو بگم تا به درک بقيه کمک کنه!
  • ميگه اعصابت خورد مي شه. همه به فکر خودشونن تو هم به فکر خودت باش! به چه قيمتي اين همه انرژي و اعصاب مي ذاري؟ چي برات مي مونه؟
  • مي گم اون چيزي برام مي مونه براي بقيه به جا گذاشتم، قيمتش هم همه زندگيمه! آخه روش زندگيمه!
  • ميگه تو هم درست مي شي، به وقتش.
  • ميگم اون روزي که از نظر تو درست شده باشم از نظر خودم مردم چون

                  ما زنده به آنيم که آرام نگيريم                      موجيم که آسودگي ما عدم ماست

و نمي گم، اما مي دونم که اون چيزي که برام تو زندگي از هر چيزي مهمتر بوده تغيير بوده و کنارش يادم مياد که:

«روي سنگ قبر کشيشي چنين نوشته بودند:
من وقتي خيلي کوچک بودم، آرزويم اين بود که دنيا را تغيير بدهم و از فلاکت رها سازم
کمي که بزرگتر شدم با خود گفتم دنيا خيلي بزرگ است، بهتر است قاره مان را از رنج رها کنم
نوجوان بودم که فکر کردم قاره مان کار من نيست، خوب است کشورم را تغيير بدهم
در اوايل سنين جواني ديدم کشورم وسيع است، چه بهتر که در شهرمان تغييراتي ايجاد کنم
ميان سال بودم که به اين نتيجه رسيدم که شهر بسيار جاي بزرگي است، شايد بهتر باشد فکري به حال روستايمان کنم
پير شده بودم که با خود گفتم کاش مي توانستم در خانواده ام تغييراتي ايجاد کنم
اكنون در حالت احتضار به سر مي برم، فهميده ام كه بايد از خودم شروع مي كردم و خود را تغيير ميدادم، تا به واسطه آن خانواده ام تغيير مي يافت و به مدد خانواده روستايمان بهتر مي شد و روستاييان بر مردم شهر تاثير مي گذاشتند و مردم شهر کشور را بهتر مي کردند و با همين روند شايد روزي جهان نيز بهبود مي يافت!»

و باز مطالبي از هم افزايي نيروها در سيبرنتيک در اطراف جمجمه ام جيک جيک مي کند!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 12:21  توسط میثم  | 
"I Not Stupid" اثر جک نئو Jack NEO
اقتباسی از فیلم ایرانی "بچه های آسمان" اثر مجيد مجيدي
محصول سنگاپور

من چندان از فيلم و سينما سر در نمي آورم. اصلاً هم نميدانم كه صنعت فيلم سنگاپور در چه وضعيتي است، اما

  1. چه لذت بخش كه يك فيلم ايراني چنين قوي و اثربخش باشد كه يك فيلم ساز خارجي (حتي اگر سنگاپوري) از آن اقتباس كرده است.
  2. چه آرامش بخش كه اين فلم ساز سنگاپوري در تيتراژ ابتدايي فيلم، پس از نام فيلم و پيش از نام صاحب اثر، حق نشر و توضيع (Copyright) اثر را رعايت كرده است.
  3. و چه غم انگيز كه اين فيلم (I Not Stupid) در تلوزيون ايران با هويتي غلب شده، با نام "كفش مسابقه" به نمايش در آيد!

در آخر پيوند جك نئو در ويكيپديا را مرور كنيد تا ببينيد كه اين فيلم ساز، همچين كشكي هم فيلم نمي سازد!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 17:25  توسط میثم  | 
میخوام یک بازی جدید وبلاگی توی ستون اندیشه ها راه بندازم، هیچ ربطی هم به قبلی نداره!

هرکدوم از شما دوستان که وبلاگ منو میخونید، زیر این پست خیلی خلاصه و مختصر، چند جمله ای درباره زندگی بگید. هیچ کاری هم نمیخوام باهاش بکنم و نوعی تفریح یا جمع کردن جملات مختلف درباره این موضوع (و موضوعات بعد در آینده) هست. میتونید اگر جایی چیزی دیدید یا خوندید نقل کنید، البته با نام صاحب اثر! حالا هم خودم شروع می کنم، و اونایی که منو میشناسن میتونن حدس بزنن چه خواهم نگاشت:

«...
آری آری زندگی زیباست،
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست،
گر بیافروزیش زقص شعله اش در هر کران پیداست،
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست!
...»
سیاوش کسرایی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 16:40  توسط میثم  | 
آتش سوزی
دیروز در خبرها شنیدیم که:
"معلم لرستانی منفجر شد"
و بگذریم که امروز من در جستجوهای اینترنتی ام تنها پیوند تکذیب آن را یافتم!
و یادم آمد که مدت کوتاهی از انتشار خبر زیر میگذرد:
"دانش آموزان در کلاس درس سوختند"
و پاسخی که یکی از مسوولین محترم به خبرنگار در این زمینه گفته بود!
(البته این پیوند در ایران فیلتر شده است)

جهان پیریست بی بنیاد از این فرهادکش فریاد           که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

چیزهای دیگری هم در جستجوهایم یافتم که چون از نزدیک درگیر ماجرا بوده ام، کمی غمگین شدم!

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 19:41  توسط میثم  | 
  • از کرج تماس میگیرم
  • سلام به شما خانم محترم و سلام به همه کرجی های عزیز و ....... با مسابقه که آشنا هستین؟
  • کمی
  • یعنی چی کمی؟ ما که مسابقه سختی نداریم و ...
  • ....
  • ....
  • ....
    .
    .
    .
    .
  • ....
  • ....
  • ....
  • خب شما قطعاتی از پازل رو تونستید کشف کنید. حالا می تونید بگید این عکس کجاست؟ شیرازه ها!
  • مقبره حافظ
  • آفرین! آرامگاه حافظ شیرازی. حالا می تونی یک بیت از حافظ بخونی؟
  • ببخشید من رشته ام ریاضی بوده!!!!
 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 19:12  توسط میثم  | 
این چند وقت کمتر تونستم بنویسم. کمی سرم شلوغ شده! البته قابل ذکر هست که توی این مدت چندین فیلم خوب هم دیدم! که به نظرم خیلی ها هم ممکنه دیده باشن.
ناصرالدین شاه آکتور سینما / Replicant / روح / ۲۰۱۰ / کافه ترانزیت / افسانه زورو / باجه تلفن / روسری آبی
از بین اینها Replicant و باجه تلفن رو قبلاْ هم دیده بودم، و به هر حال تفریح خوبیست این تماشاخانه!

و اما روسری آبی
ماجرای عشق پاک یک مرد جا افتاده که پا به سن گذاشته به یکی از کارگران پاپتی و غربتی خود، که هم سن دختر وسطی وی است. و جالب اینکه این عشق دوطرفه نیز هست! و از همه جالبتر اینکه مرد، عاقل، بزرگ، با تجربه، آینده نگر، مدیر و مدبر نیز هست! با اینکه فیلم قدیمی هست، اما پیشنهاد می کنم اگه ندیدید ببینید...

میخوام چندتا پست پشت سر هم بگذارم...

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 18:59  توسط میثم  | 
امروز از کله سحر (حوالی ساعت ۱۰ ) رفتم دفتر و با تمام قدرت و سرعت و شوکت و چند تا ات دیگه داشتم کار می کردم و توی همین اثنا نسرین و پژمان و پیمان هم اومده بودند و با پژمان داشتیم مسایل مهم مملکت idss رو حل می کردیم که زنگ در رو زدند! اول یه آقایی اومد تو که پژمان شناختش، بعد یهو یکی اومد تو که به نظر آشنا می اومد!  یه دوست قدیمی! نه، یه هم دوره ای تو مدرسه! سیامک فرهمند اومده بود پیشمون! کلی حال کردم دیدمش (هرچند شاید خودش اینو نفهمید! آخه زمان برای گپ زدن کمی کم بود!) ولی به هر حال از دیدنش خوشحال شدم، و مهم تر از اون اینکه شنیدم داره فوق مکانیک می خونه و توی نادکو هم کار میکنه! خوشحالم، همین!
 |+| نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 18:9  توسط میثم  | 
دیروز تهران برف قشنگی رو به رخ خاکستری کشید. انصافاْ تهران بعد از اون برف خیلی زیبا شده بود. (و من خیلی دوست داشتم اون ساعتی که برف تند شده بود خیابون وزرا و الوند بودم و قدم می زدم. حیف که خیلی سرم شلوغ بود!) به هر حال تا دیر وقت داشتم کارهام رو انجام می دادم. حدود ساعت ۹:۳۰ از میدان ۷ تیر رد می شدم، که اثر هنری بسیار زیبایی دیدم. پایین میدان نزدیک خیابان قائم مقام، روی یکی از نیمکت های فضای سبز، یک آدم برفی خیلی قشنگ ساخته بودند! نشسته بود روی نیکمت و یک بطری! هم کنارش روی نیمکت بود. حیفم اومد که شادی دیدنش رو با شما دوستانم تقسیم نکنم...
 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 11:27  توسط میثم  | 
از تاکسی پیاده شدم و داشتم تا در دانشگاه رو قدم می زدم. به در دانشکده که رسیدم:

  • آقا می بخشین، خوابگاه قدس توی همین کوچه هست؟
  • این کوچه که نیست، یا کوچه بالایی، یا بعد از خیابون طالقانی. بازم بپرسین...
  • گفت ۱۰ دقیقه راهه از انقلاب!
  •  (با چه سرعتی؟)

رفته بودم کوه و داشتم بر می گشتم پایین

  • آقا تا بالا خیلی راهه؟
  • آقا از اینجا تا قله همه اش بالاس! تا کجا ؟
  • از اینجه کجا می ره ؟
  • می ره کوه!! کجا می خوای بری ؟
  • ایستگاه ۵
    (و ما تو مسیر دربند و تقریباْ ابتدای راهیم، این دوستمون هم با قیافه ژیگولی و کفش مهمونی هاش اومده!)
  • آره آقا خیلی راهه.
  • یعنی ۲ ساعت بیشتره ؟
  • آره عزیزم، خیلی بیشتره! نرو، نمی رسی! خطرناکه!
  • حالا بریم ببینیم چی میشه!

کی می خوایم آدم شیم خدا می دونه! اونم که دونستن و ندونستنش توفیر نداره!!

پ.ن:به نظر میاد وبگذر دیگه فیلتر نیست. تا دیشب هنوز فیلتر بود، اما خوشبختانه گویا دوست شده...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 15:41  توسط میثم  | 
لحظاتی پیش سایت شمارنده فارسی وبگذر فیلتر شد! به همه دوستان تبریک و تسلیت میگم!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 12:53  توسط میثم  | 
امروز در وبچرخی هام، به یک وبلاگ خیلی خوب برخوردم، که مهمترین کاربردش برام دریافت نسخه دیجیتالی کتاب کمیاب راز داوینچی بود! (قابل توجه فروشندگان محترم : میبخشید اگه کار و بارتون رو کساد کردم) اما به نظرم برای اهل خوانش کتب دیجیت شده، جای به درد بخوری باشه. فکر کنم بتونید کتاب های زیادی ازش بگیرید....

ضمناْ نسخه دیجیتالی کتاب به زبان اصلی به علاوه هر ۳ عنوان دیگه کتاب های دن براون نیز موجود است. اگه کسی خواست خبر بده...

اسم اون وبلاگ هم من و کتابهایی که خوانده ام هست.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 12:41  توسط میثم  | 
امروز در وبلاگ چرخی هام، به ۲ لینک برخورد کردم، که شاخ هام زد بیرون! هر دو رو توی وبلاگ سارا باقری دیدم. نمیدونم چی بگم! نمیدونم چیکار کنم! دیگه یواش یواش دارم هیچی نمیفهمم!

به نقل از سارا:

  1. کشوری که در آن زندگی می کنم!
  2. دانشگاهی که در آن درس می خوانم!
 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 17:10  توسط میثم  | 
بالاخره بعد از راه اندازی این وبلاگ من ۱ سفر رفتم! و خوب در نتیجه الان اینجا سفرنامه رو می نویسم. این متن سفرنامه شب یلدا به شهر نیاسر (کهن باغ شهر نیاسر به قول خودشون) هست.
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 20:34  توسط میثم  | 
امروز، آخرین روزیه که بهنام ایرانه. فردا ساعت ۶ صبح پرواز داره بره کانادا! امروز چند ساعتی باهم بودیم، و کلی خاطره مرور کردیم! من و بهنام سالها باهم خاطره داریم! دیشب هم با هم بودیم، و ۴ شنبه شب هم که خونشون مهمونی بود...

یادش به خیر بهنام، اولین روزایی که چیزی به نام وبلاگ سر و کله اش پیدا شده بود، توی IBB با هم تو persianblog برای خودمون وبلاگ درست کردیم و باهم بی خیالش شدیم! و تو بعد از اون سفر به یاد موندنی اومدی و ۱۴ به در رو ساختی!

یادش به خیر بهنام اون سفر به یاد موندنی و "مد" مرحوم. سجاد و ندا و آرتمیس و بابک و مرضیه و شهرزاد و مد و همسرش، و پانتومیم هایی که توی قطار، هتل، ترمینال اتوبوس ها و حتی پیاده رو بازی می کردیم! دیگه کلمه ای نمونده بود که بازی نکرده باشیم! چجوری ۳-۴ روزه همه انیمشک و شوش و چغازنبیل و دز و خرمشهر و آبادان رو گشتیم و وقت اضافه هم آوردیم! و روز آخر که بهمون گیر دادن و غریبه هم بهمون گفتن!

یادش به خیر بهنام، سجاد و بابک و مرضیه و روزبه و پروانه و محمدرضا و غزال و صالح و فری و (این یکی رو اسمش یادم نیست!) که با هم چجوری 3 روز تو اسل محله از دنیا جدا بودیم، و امروز که تو کافه سهیل عکس هاش رو با هم نگاه می کردیم!

یادش به خیر بهنام، کافه سهیل نشستنهامون و گپ زدنهامون با جمع دوستان!

یادش به خیر بهنام، کافه سهیل و منویی که براش طراحی کردیم و جریاناتی که سرش پیش اومد!

یادش به خیر بهنام، همه 6 سال خاطره هایی که با هم نقطه نقطه تهران و ایران ساختیم!

دیشب که بهنام رو دیدم، قرار شد امروز چیزی از خودم بهش به یادگار بدم. صبح هرچی گشتم چیزی درخورش پیدا نکردم! و عزیزترین چیزهام رو برای عزیزترین دوستم آوردم!
دیشب که بهنام رو دیدم، قرار شد امروز چیزی از خودش بهم به یادگار بده، و یک کتاب که خیلی وقت پیش ازم امانت گرفته بود رو برام پس آورد! البته اون کارش رو انجام داد! این کتاب عملاً مال بهنام بود، فقط 5 سال پیش تو تولدم گفت یک روزی بهم میدش، و امروز داد!

بهنام عزیز، با تو خداحافظی نمیکنم!
عجیبه! با این همه تکنولوژی، هنوز وقتی آدم ها از کنارم دور میشن دلم میگیره!...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 18:26  توسط میثم  | 
از قدیما (اون زمان که توی BBS و اینترانت های تحت DOS پست الکترونیکی اینترنتی داشتیم) یادم میاد که هر از گاهی eMailیی میومد که این نامه تا الان ۲ میلیون جای دنیا گشته و کلی آدم یا خوب شدن یا پولدار! و تو هم اگه تا ۱۰ روز دیگه این نامه رو برای ۱۰ نفر فرستادی، یا خوب میشی، یا پولدار میشی، یا یه اتفاق غیر منتظره برات میافته و یا خیلی چیزای رویایی دیگه، و اگه این کار رو نکنی، یا میمیری، یا میری زیر ماشین، یا خونت منجمد میشه و یا بواسیلت عود میکنه! اینقدر هم موهومی و بی سر و ته بود که هیچوقت برام کوچکترین ارزشی نداشت! اما الان با رویه ای متفاوت، از همین بازی ها داره انجام میشه، و کاملاْ مشخص و خواسته من هم دعوت شدم.

جریان از این قراره که من باید ۵ خصوصیت از خودم رو اینجا لو بدم! و بعد از ۵ نفر بخوام که این کار رو انجام بدن. این بازی از وبلاگ سلمان شروع شده و توسط پژمان به من رسیده، من هم ادامه میدم. اصولاْ خصوصیت لو دادن نه برام کار سختیه، و نه به نظرم کار بدی میاد  اما شاید پیدا کردن ۵ نفر برای ادامه بازی کمی برام سخت باشه که سعی می کنم تا آخر نوشتن خصوصیاتم اونها رو هم پیدا کنم...

خوب بریم سراغ ۵ خصوصیت من که شاید به نظر نیاد. یا حداقل من فکر می کنم که به نظر بقیه نمیاد!

  1. من برخلاف ظاهر منطقی و خشکی دارم، بسیار فرد احساساتی هستم
  2. و در پوشاندن احساسات و یا اونچه در اعماق ذهنم میگذره تبهر دارم
  3. با وجود اینکه به نظر میاد خیلی راحت میتونم دل بکنم، اما حسابی گیر نوستالژیا می افتم
  4. با وجود اینکه ۶ سالی میشه که کار میکنم و تجربه کاری زیادی دارم، اما چون هیچوقت برای پول کار نکردم، اندوخته ای هم ندارم!
  5. و دست آخر اینکه از نظر خودم هنوز خیلی مونده تا بزرگ شم و جا بیافتم!

(اگه جا داشت تا صبح می نوشتم!)
و حالا باید ۵ نفر رو معرفی کنم که بازی رو ادامه بدن. خب بگذارید ببینم....

از دوستای خوب دور و نزدیک، نسرین که باهاش خاطرات تلخ و شیرین زیادی دارم، چشمه که رویکردش رو دوست دارم، مانی که شاید هنوز خودش قادر به بازی نباشه و پروانه مسوولیت بازی مانی را به عهده بگیره، مسعود عزیز و با مرام که تازی وبلاگ بازی رو شروع کرده، و دست آخر idss به عنوان یک شخصیت حقوقی هم بد نیست ۵ تا از خصوصیت هاش رو بگه

حالا باید بریم ببینیم اینا چه مینویسند! با هم هستیم

پ.ن: دوستای خوبم می دونم که شاید این کار خلاف قوانین بازی باشه، اما اگه اجازه بدین میخوام ۶ نفر رو دعوت کنم. نفر ششم دوستم شبنم هست که میدونم ذوق این بازی رو داره...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 17:26  توسط میثم  | 

راه افتاد تا 5 طبقه رو با آسانسور بیاد پائین، داشت فکر می کرد از کدوم مسیر راحت تر میرسه. اینقدر ذهنش مشغول بود که مدتی طول کشید تا اصولاًراه های منتهی به مقصد رو بتونه توی ذهن بیاره. بالاخره 2 راه رو پیدا کرد، و اونیکی که تصور می کرد پیاده روی کمتری داره رو انتخاب کرد و راه افتاد. پیش از رفتن با خودش گفت: با وجودی که سهیم شدم یک یادگاری ارزش کمی نداره! و به سمت مغازه ای راه افتاد. خرید کوچکی کرد و باز به سوی راهی که انتخاب کرده بودحرکت کرد. خیابان شلوغ بود و ترافیک! و توی راه تمام حواسش به رادیو بود که انگار خبر نسبتاً مهمی را می خواست بگه و نمی تونست! پیاده شد و تا سر خط تاکسی های مقصد پیاده رفت. اما انگار اشتباه کرده بود! از اونجا برای مقصدی که می خواست تاکسی نداشت! با خودش گفت: "اینهم یه توفیق اجباری! تا مسیری را قدم می زنم." و راه افتاد بالاخره بعد از نیم ساعتی قدم زدن رسید به جایی که دوباره می تونست برای مقصدی در میانه راه سوار ماشین بشه و  سوار شد و رسید. و دوباره برای آخرین مسیر سوار می شد تا به مقصد نهایی برسه. کلی هم به خودش رسیده بود. آخه مهمونی خداحافظی یکی از بهترین دوستانش بود. گشت تا خطی ها رو پیدا کرد. 1 نفر عقب نشته بود و اون برای اینکه راحت تر باشه رفت و جلو نشست. کلی طول کشید تا ماشین پر بشه. راننده وقتی خواست سوار بشه، یکی از دوستانش هم اومد تا جلو بنشیند! اما اصولاً یک نفر جلو سوار می شد، و این دستور اداره راهنمایی و رانندگی بود. بگذریم که ماموران چندان توجهی نشان نمی دادند! اعتراض کرد اما جواب های معقولی نگرفت. دیرش شده بود و نمی خواست پیاده بشه! اما اصلاً هم دوست نداشت حقش گرفته بشه! کرایه خط رو پرسیده بود. تنها صبر کرد. به مقصد رسید. پیاده شد و تنها نیمی از مبلغ رو پرداخت کرد. راننده شکایت کرد.

  • باقیش رو دوستمون حساب می کنند! ایشون نصف جای من رو گرفتن، نصف کرایه رو هم پرداخت می کنن!

راننده جرو بحث کرد و اون هم جواب داد. راهش رو کشید که بره، که راننده مبلغ رو پس داد. نگرفت.
راننده پول رو پرت کرد توی صورتش پیاده شد. دعوا شد! 2 تا مشت زد و 2 تا خورد، یک لگد هم زد، اما اونها 2نفری ریختند سرش. تنها با یک دست می تونست دعوا بکنه، آخه اون دستش پر بود! آخر جریان کتک خورده دعوا بود. اونهم پیش از مهمونی! اما اصلاًناراحت نبود. تمام اعصابش بهم ریخته بود، اما ناراحت نبود! چون برای حقش دعوا کرده بود. حتی اگر در لحظه به دستش نیاورده بود! باخودش می گفت اگه از 3 سیب زمینی دیگه ای که توی ماشین بودند فقط یکی از حق خودش دفاع می کرد، راننده مجبور بود کوتاه بیاد! اما همه مشکل این بود که بقیه سیب زمینی بودند! درکی از مفهوم حق نداشتند! همه ما سیب زمینی های محترم تنها اگه یک قدم برای حقوقمون براداریم هیچکدوم از این پایمال شدن ها در حقوقمون رخ نمی ده...

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 16:16  توسط میثم  | 
 
  بالا