تبليغاتX
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
 
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
 
 
وبلاگ شرح سفرهای شخصی در ایران، شاید هم چیزهایی بیشتر
 
اووووووووووووووووَه!

می دونی چند وقته اصلاً اینجا سر نزدم؟ وقتی اومدم تو اینقدر اینجا رو خاک گرفته بود که به سرفه افتادم!

اصلاً نمیدونم هنوز کسی هست این وبلاگ رو ببینه و بخونه یا نه؟ 1 سال از آخرین باری که اومدم اینجا میگذره!!

داشتم با خودم یه مرور سر انگشتی میکردم همه این 1 سال رو. چقدر خاطره، چقدر تجربه، چقدر اتفاق که توی زندگیم افتاد و مسیر زندگیم رو متاثر و البته بهتر کرد!

فریور، سفرهایی که باهم رفتیم، فرشاد؛ اووه! اینقدر زیاده که اصلاً همه اش با هم یادم نمیاد!

اما از همه مهمتر یکیشونه. نه بابا ازدواج نکردم. حتی دوست دختر هم نگرفتم! یک چیز خیلی خیلی مهمتر گرفتم!


یادتونه من دانشجوی فوق لیسانس مدیریت محیط زیست دانشگاه تهران بودم؟ خوب دیگه نیستم!

ما ورودی دوره 13 اون دانشکده هستیم و 13 سال هست که اون دانشکده داره فارق التحصیل بیرون میده و پایان نامه هاست که داره دفاع میشه، اما فقط 1 پایان نامه هست که نمره اش 20 شده.


آره نمره پایان نامه من 20 شد، و تنها پایان نامه ای هست که نمره اش 20 شده توی اون دانشکده. حرف برای گفتن زیاد داردم، اما راستش الان سرما خوردم و حوصله نوشتن ندارم. تازه یک چیز دیگه هم هست، اونهم اینه که انگار وقتی میام توی این صفحه یه کم طول میکشه تابه حرف بیام و شروع کنم به تایپ کردم. فعلاً واسه شروع بد نیست دیگه! اگه اینترنت اذیتم  نکنه شاید بازهم بنویسم.

 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 22:36  توسط میثم  | 
کلی مطلب نوشتم همه اش پرید! دلیل این که نمی نویسم همینه دیگه!! اَه!!!
 |+| نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 18:9  توسط میثم  | 
سراب گاماسیاب نرفتم. یعنی نمیشد که بریم. عمراً ماشین نبود! بجاش رفتیم یک سفری که همش شد اتفاق و هیجان. همه چی تصادفی جلو رفت و هیچ لحظه ای نمیتونستی مقصد بعدی رو پیش بینی کنی. هر سه هم که پایه! من بودم و علی به و صالح. با یک وانت که این درش رو می بستی اون درش باز میشد! دردسرتون ندم. کم پیش میاد از این مدل سفرها پا بده، حتی واسه من که همه زندگیم رو میرم سفر!

فقط اینقدر بگم که 1 شبش رو با 3 تا زنبوردار صبح کردیم. چه شب فراموش نشدنی ای بود! و چه آدمهای توپ و باحالی بودند!

با آنتراکت بیش از پیش حال میکنم و هفته ای 2-3 بار رو میرم اونجا. نسرین و مهران هم دارن میرن سر زندگی خودشون. با سیستمشون حال کردم.

اتفاقهای خوب و بد پشت هم میاد و میره! لوکس که رفته تا آخر تابستون میاد. صفری هم میره و معلوم نیست کی بیاد! بیخیال اینا! هفته دیگه میرم دشت شقایق. شایدم به زودی یک نمایشگاه عکس بذارم. البته اگه پولش چور بشه!
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 20:5  توسط میثم  | 
باز امرز بعد از مدتها وبلاگ خودم رو خوندم! کافه آنتراکت برام حسابی پاتوق شده. یه چیزایی هم ازش فهمیدم. صاحب سینما جمهوری علی حاتمی و شریکش بودند که الان فضای کافه جزو دارایی های لیلا محسوب میشه. فضا و موسیقی های کافه رو و همچنین مسوولینش و مشتریانش رو دوست دارم. مدتهادنبال چنین فضایی برای پاتوق کردن میگشتم.

هفته پیش عسل محله بودم. داد بهنام رو می تونید تو کامنت پست قبلی ببینید. یکی از عکسهای دشت رو هم توی فلیکر گذاشتم. بلاگفا فعلاً لینک نمیفهمه! لینک فلیکرم این بقل هست. فعلاً آخرین عکس با عنوان A Piece of Heaven همون عکس دشت دریاسر هست.

برای بهنام هنوز فرصت نکردم آرش بخونم :( اما در اولین فرصت این کار رو می کنم.

هفته آینده 5 روز تعطیلی داریم و تصمیم دارم برم سراب گاماسیاب و بعد هم سی سخت. اولی میشه بدنه اصلی کرخه که یکی از بزرگترین رودهای ایرانه، و دومی که پای دنا هست به آلپ ایرن معروفه. برگشتم عکس های منتخبش رو میذارم تو فلیکر.

شاد شاد شاد
 |+| نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 18:10  توسط میثم  | 
بالاخره بعد از ۱ ماه و خورده ای باز به اینجا سر زدم. تازه فهمیدم بهنام و پروانه یه podcast راه انداختن که خیلی هم کار جالبیه. بدم نمیاد منم یه چیزایی براشون بخونم، و به زودی هم این کار رو می کنم.با آرش هم شروع می کنم.

دیشب رفتم کافه آنتراکت. صاحاب کافه لیلا حاتمی و علی مصفا هستن. بسیار فضاش رو دوست داشتم. مرحبا!

اما برای فعلاً بعد از ۱ ماه و اندی عکس های سنت ۲۹ اسفند رو گذاشتم رو اینترنت. ببینید و نظراتتون رو زیر همین پست بهم بگید. ممنون

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:58  توسط میثم  | 
-صالح
- بابک اينا
- شهرزاد
- بهنام
- آراز و رويا
- توحيد
- علي
-سعيد گرامي
- مسعود و آزاده
- اعظم

همه رو ليست کردم. فقط سعيد رو نتونستم پيدا کنم. آراز گفت از اروميه مهمون دارن و شايد نياد. شهرزاد ميدونست که پيدام ميشه. صالح که خودش از قبل هماهنگ بود. علي و توحيد هم پايه. اعظم گفت احتمالاً مياد. مسعود و آزاده گفتن معلوم نيست. ياد جمال و دجله، نازي و مجيد و حامد و زهره هم بودم، اما ميدونستم نميان!

ساعت 12 زدم بيرون به سمت تجريش و از شلوغي ترجيح دادم پياده برم. اولين عکاسي عکس رو دادم چاپ و بعد هم نشر باغ. عيدي خانواده تکميل. ساعت 1. اينقدر وقت داشتم که بيام خونه و دستم رو خالي کنم. حتي فکر کردم براي شهرزاد رايتش کنم که مسخره دم آخر گند زد -تازه دوميش هم گند زد به همين نوشته- و نشد که بشه!

ساعت 10 دقيقه به 2. موبايل. بابک. گفتم الان ميگه کجايي؟ ولي نگفت! بجاش گفت شماها برين من ديرتر ميام. محمد و مرضي هم نميان!

راه افتادم و به سرعت رفتم سمت ونک. ساعت 2 و 5 دقيقه. موبايل. شهرزاد. کجايي؟ لب ونک. بيا منم ونکم. کسي هم اومده؟ نه. حالا ميان. منم الان ميرسم.
وسط ميدون ونک. موبايل. از دور توحيد رو ديدم و اونهم که منو ديد موبايل قطع شد. سلام. سلام. چطوري؟ چاکريم. فقط خودمم و خودت؟ نه. شهرزاد رو ميشناسي؟ نه. من فکر مي کردم همديگه رو ميشناسيد! سلااااااااااااام. سلاااااااااااااام. چطووووووووووووووري؟ قربووووووووووووونت. تو چطوري؟ خوبم. و ...

سلام علي. سلام. ميثم من ميام پيشتون ولي يه کم دير تر. زنگ مي زنم و ميام.
الو صالح؟ سلام. ببين من ديرتر ميام. شماها بريد. اوکي.
سلام ميثم. سلام. چطوري؟ مرسي. کجايي تو؟ ببين من خونه ام! هنوز خونه تکوني نکردم مجبورم بمونم خونه. اوکي. بچه ها اعظم هم نمياد.

و راه افتاديم. من و توحيد و شهرزاد. قدم زديم تا هايدا. اونجا که رسيديم شهرزاد هم رفت و شديم 2 نفر. خودم و خودت! ساندويچ گرفتيم با نوشابه لواني که گذاشتيمش توي کيسه. مثل هميشه. قدم زديم و رفتيم سمت پارک و از ديدن شکوفه هاي سفيد بادام حظ کرديم. رسيديم به در اصلي پارک که بابک هم پيداش شد. ناهار خورده.

رفتيم جايي نزديک همونجا که پارسال نهار خورده بوديم، و سهم سالانه هايدا رو خورديم. وسطش صالح هم رسيد و دور هم بوديم و کمي عکس گرفتيم. 2 عاشق پر حرارت رو هم کشف کرديم که توي ميدون ديدمون سرگرم امور مرتبطه بودند و بيچاره ها شده بودند سوژه خنده ما!

علي هم اومد و بعد از چاق سلامتي صالح پيشنهاد داد که آقا آتيش راه بندازيم؟ و هيچکس به سوالش جواب نداد! فقط همه با هم و باا انرژي خاصي شروع کردند به هيزم جمع کردن و خيلي سريع اجاق پيدا کرديم و زير سازي و کومه چيني و بشمار سه آتيش به راه شد! علي از سرعت عمل همه به اين نتيجه رسيد که جنگل خون همه مون حسابي کم شده؛ راست هم مي گفت!

بابک رفت به مجلس بعدي برسه و 2-3 ساعتي ما 4 نفري دور آتيش باهم گپ و گفت داشتيم. بهنام هم زنگ زد و 1 ساعت بعد پيشمون بود. اومد و کمي باهم بوديم و بعد توحيد و علي رفتند و مونديم من و صالح و بهنام. آتيش هم که ميرفت سرد بشه ما هم رفتيم سمت درياچه و چون بوفه بسته بود اومديم و از خيابون وليعصر چاي گرفتيم. خورديم و برگشتيم سمت پارک که يک سياه بازي زيبا از طرف شهرداري در حال اجرا بود. از تماشاش لذت برديم و شهرزاد هم که کارش تموم شده بود باز اومد پيشمون. 4 تايي به سمت بالا قدم زديم و باز چاي و باز قدم و گپ و گفت صميمي و دوستانه. بعدهم عيد مبارکي و خداحافظي.

به رسم هرسال به بچه ها کارت تبريک سال نو دادم؛ اينبار عکس هاي خودم رو کارت کردم. صالح مي گفت هرسال خودت انتخاب مي کردي کدوم رو به کي بدي، امسال دموکرات تر شدي!! آخه امسال خودشن فال برميداشتن.

با اينا، زمستونو سر ميکنم           با اينا، خستيگمو در ميکنم

با اين برنامه ثابت سالانه، که خودمون بهش ميگيم سنت. امسال همه مون نگران انقراض برنامه بوديم. با توحيد گفتيم که بايد آموزش بديم و فرهنگ سازي کنيم! اما هنوز ميشه خوش بود. ميشه با همين چيزاي ثابت و کوچولو، 29 اسفند، ساعت 2، داروخانه قانون، قدم به سمت پارک ملت، ساندويچ هايدا و نوشابه ليواني، همون محل خاص براي نهار، کارت تبريک عيد که اولين بار علي به همه داد و من از سال بعدش ادامه دادم، چاي بعد از ظهر و قدم زدن ها، کنار درياچه رفتن ها، با همين ساده ها و ثابت ها، ميشه هويت تنيد. همونطور که 7 سين ميچينيم و توي سفره اش نون سنگک و آينه و قرآن و حافظ ميذاريم. ميشه آيين، ميشه سنت.

با همين چيزاي ساده، ميشه خوش بود، مثل هر سال؛ سال نو مبارک!


پ.ن: اين نوشته رو 1 بار کامل نوشتم و قبل از ذخيره کردنش کامپيوترم پکيد و همش پريد.

 

ویرایش: خداییش راست میگه دیگه! آقا بنده اصلاح میکنم. بهنام در روز دوم و پروانه و روزبه و مانی در روز سوم به سنت ملحق شدند و حضور کامل خود را اعلام کردند. ولی خداییش ۳ سال دیگه کی این سنت رو به جا میاره؟ فعلاْ دلم از صالح قرصه، که اونهم قربونش برم! از چه کسی هم قرصه این دل ما

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 13:28  توسط میثم  | 
بعضی وقتها، یه چیزهایی هست که مثلاً آدم لازم داره، یا حتی لازم نداره اما دوست داره داشته باشه. اما یه جورایی انگار نمیره برای خودش تهیه بکنه. یا اصلاً بهش نمیچسبه اگه خودش برای خودش تهیه بکنه. دوست داره کسی بهش هدیه بده! چیز خاص و زیادی هم نیست ها، حتی شاید یه جورایی پیش پا افتاده باشه! اما خیلی دوست داره هدیه بگیره! به کسی هم نمیگه مثلاً فلان چیز رو برام هدیه بگیرید. میگه اگه کسی بفهمه من یه همچین چیزی دوست دارم و برام هدیه بگیره اون ارزش داره و خوشحالم میکنه!
بعد فکر کن یهو یکی پیدا میشه که اونو بهت هدیه میده!! میفهمی چه حسی داره؟! میفهمی چقدر آدمو خوشحال میکنه؟ نمیفهمی که! تو که تو این موقعیت نبودی ببینی چقدر آدم خوشحال میشه! اینقدر که میخواد سکته کنه از خوشی! اما بهتر که نبودی!! آخه اگه اون موقع از خوشی سکته نکنی، حتماً یه وقتی غمباد میگیری و دق میکنی!!!
 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:34  توسط میثم  | 
بخشی از شعری سروده حمید مصدق

«...
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه! از آن پاکتری
تو بهاری! نه، بهاران از توست!
از تو می گیرد وام، هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هزیان از توست!
زندگی از تو و مرگم از توست!
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه،
عاقبت هستی خود را دادم
...»

... !

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 22:22  توسط میثم  | 
یک تلفن کوتاه و ساده و یک قرار ملاقات. گوشی قطع میشه و به خودت که میای می بینی داری می چرخی و می رقصی!
می زنی بیرون و از شادی توی پوست نمی گنجی! تا اتوبوس برسه با سرعت بالا چندین بار ایستگاه رو قدم میزنی و لبخند غیر قابل کنترلی روی صورتت داری، و سعی می کنی کمی طبیعی باشی تا دیگران اینطوری نگاهت نکنند!

چند روز پیش بعد از اینکه ازش برای یکی از دوستانت تعریف کرده بودی گفته بود
«چه ذوقی توی صدات هست وقتی راجع بهش حرف می زنی!»
و گفته بودی «آره، خیلی دوستش دارم!»

بالاخره بعد از سال ها، شاید بیست و چند سال، طعم شیرین و دل انگیز دوست داشتن و علاقه منطقی و عاقلانه سرمستم کرده.

ایول! ایول به دکتر صفری که اینقدر خوب منو شناخت. پیشنهادش یکی از فراموش نشدنی ترین و ماندگار ترین پیشنهادهای زندگیم شده!

نمی دونم اتفاق بوده یا چیز دیگه، فقط می دونم خوب در و تخته به هم جور شده.
به طرز عجیبی عاشق موضوع پایان نامه ای که انتخاب کردم شدم.
باهاش معاشقه می کنم و ازش لذت می برم.

فرصت انجام یک کار خوب
فرصت انجام یک کار جدید و به روز
فرصت انجام یک کار قوی
فرصت کار کردن با دکتر صفری
و دست آخر، فرصت کار کردن با دکتر لوکس!

سخته، ولی ممکنه ;)
 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 19:43  توسط میثم  | 
کارت عروسی یکی از پسرای فامیل رو آورده بودن پیش بابا. اون که کارت رو آورده بود، تو گپ و گفت خبر هم داده بود که آره، صغرا خانوم (مادر داماد) گویا دست و سرش شکسته!

آی بابا! همین الان که کلی کار ریخته سرشون و سر عروسی پسرشون همچین اتفاقی آخه چرا باید بیافته؟!
بعضی می گفتن چشم و نظر هست!
"اصلاْ شما وقتی بنایی داشتین باید یک گوسفند می کشتین! می دونی این خون که بریزه شماها بیمه میشین"
!!!!!!!!!!

من امروز از مامان پرسیدم حالا چی شده؟

گفت از رو موتور افتاده!!!!!!

ها؟! موتور سواری می کرده؟!

آره دیگه. ترک جعفر آقا نشسته بوده.

حالا چی شده افتاده؟

چادرش انگار گیر کرده لای چرخ موتور.

!!!!!!!!!!!!!!!!

بابا عقل هم خوب چیزیه به خدا!

بابا این ۲۵ ساله اینجوری میشنه ترک موتور.

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه بد تر!!

به قول پژمان "عقل یک کالای لوکس و زینتی نیست! کالایی مصرفی است!"

و به قول محسن نامجو "مغز یک لاستیک فرسوده نیست گیر کرده در گل و لای! عقل نیست یک مخابرات متروکه!"

 |+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 14:0  توسط میثم  | 
 
  بالا