|
سفرنامه های شخصی، و چندی بیش...
|
||
|
وبلاگ شرح سفرهای شخصی در ایران، شاید هم چیزهایی بیشتر |
دیشب رفتم کافه آنتراکت. صاحاب کافه لیلا حاتمی و علی مصفا هستن. بسیار فضاش رو دوست داشتم. مرحبا!
اما برای فعلاً بعد از ۱ ماه و اندی عکس های سنت ۲۹ اسفند رو گذاشتم رو اینترنت. ببینید و نظراتتون رو زیر همین پست بهم بگید. ممنون
همه رو ليست کردم. فقط سعيد رو نتونستم پيدا کنم. آراز گفت از اروميه مهمون دارن و شايد نياد. شهرزاد ميدونست که پيدام ميشه. صالح که خودش از قبل هماهنگ بود. علي و توحيد هم پايه. اعظم گفت احتمالاً مياد. مسعود و آزاده گفتن معلوم نيست. ياد جمال و دجله، نازي و مجيد و حامد و زهره هم بودم، اما ميدونستم نميان!
ساعت 12 زدم بيرون به سمت تجريش و از شلوغي ترجيح دادم پياده برم. اولين عکاسي عکس رو دادم چاپ و بعد هم نشر باغ. عيدي خانواده تکميل. ساعت 1. اينقدر وقت داشتم که بيام خونه و دستم رو خالي کنم. حتي فکر کردم براي شهرزاد رايتش کنم که مسخره دم آخر گند زد -تازه دوميش هم گند زد به همين نوشته- و نشد که بشه!
ساعت 10 دقيقه به 2. موبايل. بابک. گفتم الان ميگه کجايي؟ ولي نگفت! بجاش گفت شماها برين من ديرتر ميام. محمد و مرضي هم نميان!
راه افتادم و به سرعت رفتم سمت ونک. ساعت 2 و 5 دقيقه. موبايل. شهرزاد. کجايي؟ لب ونک. بيا منم ونکم. کسي هم اومده؟ نه. حالا ميان. منم الان ميرسم.
وسط ميدون ونک. موبايل. از دور توحيد رو ديدم و اونهم که منو ديد موبايل قطع شد. سلام. سلام. چطوري؟ چاکريم. فقط خودمم و خودت؟ نه. شهرزاد رو ميشناسي؟ نه. من فکر مي کردم همديگه رو ميشناسيد! سلااااااااااااام. سلاااااااااااااام. چطووووووووووووووري؟ قربووووووووووووونت. تو چطوري؟ خوبم. و ...
سلام علي. سلام. ميثم من ميام پيشتون ولي يه کم دير تر. زنگ مي زنم و ميام.
الو صالح؟ سلام. ببين من ديرتر ميام. شماها بريد. اوکي.
سلام ميثم. سلام. چطوري؟ مرسي. کجايي تو؟ ببين من خونه ام! هنوز خونه تکوني نکردم مجبورم بمونم خونه. اوکي. بچه ها اعظم هم نمياد.
و راه افتاديم. من و توحيد و شهرزاد. قدم زديم تا هايدا. اونجا که رسيديم شهرزاد هم رفت و شديم 2 نفر. خودم و خودت! ساندويچ گرفتيم با نوشابه لواني که گذاشتيمش توي کيسه. مثل هميشه. قدم زديم و رفتيم سمت پارک و از ديدن شکوفه هاي سفيد بادام حظ کرديم. رسيديم به در اصلي پارک که بابک هم پيداش شد. ناهار خورده.
رفتيم جايي نزديک همونجا که پارسال نهار خورده بوديم، و سهم سالانه هايدا رو خورديم. وسطش صالح هم رسيد و دور هم بوديم و کمي عکس گرفتيم. 2 عاشق پر حرارت رو هم کشف کرديم که توي ميدون ديدمون سرگرم امور مرتبطه بودند و بيچاره ها شده بودند سوژه خنده ما!
علي هم اومد و بعد از چاق سلامتي صالح پيشنهاد داد که آقا آتيش راه بندازيم؟ و هيچکس به سوالش جواب نداد! فقط همه با هم و باا انرژي خاصي شروع کردند به هيزم جمع کردن و خيلي سريع اجاق پيدا کرديم و زير سازي و کومه چيني و بشمار سه آتيش به راه شد! علي از سرعت عمل همه به اين نتيجه رسيد که جنگل خون همه مون حسابي کم شده؛ راست هم مي گفت!
بابک رفت به مجلس بعدي برسه و 2-3 ساعتي ما 4 نفري دور آتيش باهم گپ و گفت داشتيم. بهنام هم زنگ زد و 1 ساعت بعد پيشمون بود. اومد و کمي باهم بوديم و بعد توحيد و علي رفتند و مونديم من و صالح و بهنام. آتيش هم که ميرفت سرد بشه ما هم رفتيم سمت درياچه و چون بوفه بسته بود اومديم و از خيابون وليعصر چاي گرفتيم. خورديم و برگشتيم سمت پارک که يک سياه بازي زيبا از طرف شهرداري در حال اجرا بود. از تماشاش لذت برديم و شهرزاد هم که کارش تموم شده بود باز اومد پيشمون. 4 تايي به سمت بالا قدم زديم و باز چاي و باز قدم و گپ و گفت صميمي و دوستانه. بعدهم عيد مبارکي و خداحافظي.
به رسم هرسال به بچه ها کارت تبريک سال نو دادم؛ اينبار عکس هاي خودم رو کارت کردم. صالح مي گفت هرسال خودت انتخاب مي کردي کدوم رو به کي بدي، امسال دموکرات تر شدي!! آخه امسال خودشن فال برميداشتن.
با اينا، زمستونو سر ميکنم با اينا، خستيگمو در ميکنم
با اين برنامه ثابت سالانه، که خودمون بهش ميگيم سنت. امسال همه مون نگران انقراض برنامه بوديم. با توحيد گفتيم که بايد آموزش بديم و فرهنگ سازي کنيم! اما هنوز ميشه خوش بود. ميشه با همين چيزاي ثابت و کوچولو، 29 اسفند، ساعت 2، داروخانه قانون، قدم به سمت پارک ملت، ساندويچ هايدا و نوشابه ليواني، همون محل خاص براي نهار، کارت تبريک عيد که اولين بار علي به همه داد و من از سال بعدش ادامه دادم، چاي بعد از ظهر و قدم زدن ها، کنار درياچه رفتن ها، با همين ساده ها و ثابت ها، ميشه هويت تنيد. همونطور که 7 سين ميچينيم و توي سفره اش نون سنگک و آينه و قرآن و حافظ ميذاريم. ميشه آيين، ميشه سنت.
با همين چيزاي ساده، ميشه خوش بود، مثل هر سال؛ سال نو مبارک!
پ.ن: اين نوشته رو 1 بار کامل نوشتم و قبل از ذخيره کردنش کامپيوترم پکيد و همش پريد.
ویرایش: خداییش راست میگه دیگه! آقا بنده اصلاح میکنم. بهنام در روز دوم و پروانه و روزبه و مانی در روز سوم به سنت ملحق شدند و حضور کامل خود را اعلام کردند. ولی خداییش ۳ سال دیگه کی این سنت رو به جا میاره؟ فعلاْ دلم از صالح قرصه، که اونهم قربونش برم! از چه کسی هم قرصه این دل ما ![]()
«...
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه! از آن پاکتری
تو بهاری! نه، بهاران از توست!
از تو می گیرد وام، هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هزیان از توست!
زندگی از تو و مرگم از توست!
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه،
عاقبت هستی خود را دادم
...»
... !
آی بابا! همین الان که کلی کار ریخته سرشون و سر عروسی پسرشون همچین اتفاقی آخه چرا باید بیافته؟!
بعضی می گفتن چشم و نظر هست!
"اصلاْ شما وقتی بنایی داشتین باید یک گوسفند می کشتین! می دونی این خون که بریزه شماها بیمه میشین"
!!!!!!!!!!
من امروز از مامان پرسیدم حالا چی شده؟
گفت از رو موتور افتاده!!!!!!
ها؟! موتور سواری می کرده؟!
آره دیگه. ترک جعفر آقا نشسته بوده.
حالا چی شده افتاده؟
چادرش انگار گیر کرده لای چرخ موتور.
!!!!!!!!!!!!!!!!
بابا عقل هم خوب چیزیه به خدا!
بابا این ۲۵ ساله اینجوری میشنه ترک موتور.
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دیگه بد تر!!
به قول پژمان "عقل یک کالای لوکس و زینتی نیست! کالایی مصرفی است!"
و به قول محسن نامجو "مغز یک لاستیک فرسوده نیست گیر کرده در گل و لای! عقل نیست یک مخابرات متروکه!"
پنج شنبه و جمعه پیش کویر بودم، مرنجاب.
دو شنبه رو هم اصفهان، از سه شنبه هم رفتم شمال غرب. ماسوله و ماسال و ییلاق و بعدهم خلخال و جاده خلخال به اسالم و رامسر و جمعه شب هم تهران.
آخر این هفته هم باز میرم کویر.
اصلاْ هم نمیدونم چرا دارم اینا رو اینجا مینویسم!
|
|